دومین فرزند: صدرا

خاطرات مربوط به فرزند دوم (صدرا) و موضوعات خانوادگی و تربیتی در مورد فرزندان

ورود به وبلاگ صدرا با رمز جدید

سلام. خوب با اسباب کشی به منزل جدید هم مشکل اینترنت هم برطرف شد و بعد از اینکه جاگیر شدم  می تونم بیشتر بنویسم و عکس بگذارم اما فکر کنم از یادداشت بعدی یک رمز ورود بگذارم. اگه اینجوری شد لطفا از طریق وبلاگ امیرپارسا پیام بگذارید تا رمز عبور را براتون بفرسته

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 14  توسط مامان صدرا  | 

زندگی جدید ما

قرار شد ما روز 4 مهر به ایرلند بریم. هفته آخر که صدرا خیلی خوشحال بود و دوست داشت زودتر بره . شب آخر خاله اش هم اومد خونه مانی اینا برای همین به صدرا که خیلی عسل رو دوست داشت خوش گذشت اونها تا نصفه شب بیدار بودن و بیخودی میخندیدم که اخرش مجبور شدیم هر دو تاشون رو دعوا کنیم تا بخوابند. راستی همون شب برای علیرضا جشن تولد یکسالگیش رو خیلی ساده گرفتیم کیک تولدش شکل مورچه بود و همین برای صدرای حساس ما سوژه شد که گریه کنه که مورچه رو نخوریم!!! بعد هم که ما بهش خندیدیم گفت چون کادویی برای علیرضا نخریده ناراحته!!!

توی هواپیما همه چیز برای صدرا جالب بود از صندلی که شانس ما ردیف اول بود گرفته تا غذا و تلویزیون و هدیه که بهش دادن . خوبیش این بود که دو پروازه هم بود که کلی کیف کرد. هدیه صدرا یه کوله پشتی با مداد رنگی و کتاب نقاشی بود .از فرودگاه امارات هم که خیلی خیلی خوشش اومده بود بخصوص از یه ماشین که وسط فرودگاه برای تبلیغ گذاشته بودن.

وقتی به دوبلین رسیدیم رفتیم به یه خونه که فعلا موقتی توی اون هستیم . این خونه دو طبقه است و برای صدرا خیلی جذاب بود از همون شب اول قرار شد هر کس توی اتاق خودش بخوابه و بر خلاف تصور ما که فکر میکردیم صدرا میترسه خیلی راحت شب بخیر گفت و خوابید . چند شب اول انگار هنوز ساعت بیولوژیک بدنمون تنظیم نبود برای همین شبها زود میخوابیدیم و صبحها زود بیدار میشدیم. 

بچه ها شانس آوردن که شنبه و یکشنبه تعطیل بود برای همین دو روز استراحت کردن . اونقدر هوا سرد بود که همون روز اول مجبور شدیم برای صدرا یه پلوور بخریم که خیلی خوش تیپش میکرد .

 صبح دوشنبه من و صدرا با هم رفتیم مدرسه . برخورد معلم و منشی مدرسه خیلی جالب بود اونها منتظر اومدن صدرا بودن و با روی خوش اونو به کلاس بردن و قرار شد بررسی کنن اگه صدرا مشکل زبان انگلیسی نداشت توی کلاس دوم باشه و گرنه بره کلاس اول . وقتی ظهر صدرا برگشت خونه دیدیم لیست کتابهای کلاس دوم رو بهش دادن و معلوم شد که مشکلی نداشته .

مدرسه ای که همکارها صدرا رو توی اون ثبت نام کردن خیلی نزدیک خونه است و فقط یه چراغ قرمز با خونه فاصله داره . توی این مدرسه فقط 3 تا کلاس هست که یکی برای بچه های پیش دبستانی یکی برای کلاس اول و دوم و سوم و یکی برای کلاس چهارم و پنجم و ششم هست نمیدونم آیا این سیستم برای بچه ها مشکل ساز هست یا نه فعلا امسال رو مجبوره که همین جا بره تا سال بعد تصمیم بگیریم . بچه ها باید زبان ایرلندی هم یاد بگیرن که خیلی سخته بخصوص اینکه ما هم نمیتونیم کمکشون کنیم برای همین صدرا روز اول به معلمشون گفته من نمیخوام ایرلندی یاد بگیرم اون گفته شما باید یاد بگبری صدرا گفته نه بابام گفته نمیخواد در حالی که ما نگفته بودیم ولی معلمش گفته من میگم باید یاد بگیری برای همین صدرا خیلی عصبانی اومد خونه . اونها مشق شب خاصی ندارن فقط یه کتاب ریاضی که تمرینهای آسونی داره و بعضی روزها هم یه کتاب انگلیسی .هر جمعه هم میرن شنا توی یه استخر بزرگ و خیلی تمیز بعد همون روز بعد از استخر یه امتحان هفتگی میدن شامل انگلیسی و ریاضی و ایرلندی . هفته اول صدرا ایرلندی رو از ده نمره یک گرفت ولی ریاضی و انگلیسی رو نمره کامل گرفت . 

اینجا هوا اکثرا بارانیه و بچه ها کمتر میتونن بیرون از خونه بازی کنن . یه خوبیه اینجا اینه که همه همکارها به هم نزدیک هستیم برای همین روزهایی که هوا آفتابی میشه بچه ها با هم فوتبال بازی میکنن البته صدرا بیشتر مواقع از یه چیزی ناراحت میشه و قهر میکنه میاد خونه .

ماه محرم امسال با وجود اینکه اینجا مرکز اسلامی برای ایرانیها نداشتیم و در واقع یه حسینیه برای شیعیان داریم و برای همین مراسم به زبان انگلیسی و عربی بود ولی سعی کردیم هر شب شرکت کنیم . از ایران هم یه روحانی به نام حاج آقا کریمی اومده بودن که خیلی رابطه خوبی با بچه ها داشتن و هر وقت که کار نداشتن با بچه ها فوتبال بازی میکردن و همزمان بعضی از مسایل شرعی رو براشون توضیح میدادن .یک روز هم در خیابانهای شهر دوبلین یه راهپیمایی داشتیم و علاوه بر سینه زنی در مورد امام حسین برای مردم دوبلین توضیحاتی داده میشد این راهپیمایی برای صدرا خیلی جالب بود .

توی ایرلند مراسم روز هالووین خیلی خوب برگزار میشه . این مراسم برای صدرا هم خیلی جالب بود براش یه ماسک جیغ خریده بودیم و یه سطل شکل کدو تنبل هم داشت و توی شب هالوین با بچه های بقیه همکارها به خانه های همسایه ها رفتن و کلی شکلات گرفته بودن وقتی هم که اومدن خونه اول روی همه رو خوندن که ژلاتین نداشته باشه و قرار شد یهویی همه اش رو نخورن.

این هفته صدرا وقتی نمره امتحان جمعه رو آورد دیدیم همه رو نمره کامل گرفته حتی ایرلندی و این برای صدرا خیلی مهم بود. الان تنها کاری که ما باید متوجه باشیم و انجامش بدهیم تمرین فارسی و درس های ایرانی با صدرا است. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 1  توسط مامان صدرا  | 

تابستان 93

خوب همونطور که میدونیم همه بچه ها مثل هم نیستن من قبلا گفتم که بابا برای صدرا یه دفترچه خاطرات خریده و قراره صدرا از این به بعد خاطراتش رو خودش بنویسه و این وبلاگ رو هم خودش دست بگیره ولی صدرا مثل امیرپارسا خیلی علاقه ای به نوشتن نداره و برای همین نه دفترش خاطره دار شد و نه وبلاگش البته این یکی از دلایل دیر آپدیت شدن این وبلاگ بود دلیل اصلی اون همزمان شدن جابجایی ما در تابستان امسال بود .

به هر حال این تابستان با خاطرات خوب و بدش گذشت و اگه بخوام الان یه مروری از اون بکنم به چند مورد باید اشاره کنم:

جام جهانی فوتبال این دوره برای صدرا خیلی جالب بود اون طرفدار تیم آرژانتین بود و روز بازی فینال خیلی دعا کرد که آرژانتین ببره ولی نشد اونم یه کم ناراحت شد ولی از بعد از اون دیگه به قول خودش با فوتبال آشتی کرد و هر وقت امیرپارسا میخواست فوتبال ببینه دیگه دعوا نمیشد.

کلاسهای تابستان صدرا شامل کلاس قران و شنا و زبان و سنتور بود . کلاس قرآن که فقط یک ترم بود البته صدرا خیلی دوست داشت اونو ادامه بده ولی چون همزمان با ماه رمضان بود و یه کم هم راهش دور بود ادامه پیدا نکرد. در مورد کلاس شنا صدرا 3 ترم رفت و خیلی با علاقه شنا کردن رو یاد گرفت . استعداد خیلی خوبی در شنا داره و سریعاً سه نوع شنا را یادگرفت.

اما سنتور : خوب صدرا خیلی پیشرفت داشت البته مواقعی که خوب تمرین میکرد چون ماه آخر که ما خیلی کار داشتیم و صدرا هم که بهانه خوبی داشت خیلی دل نمیداد و برای همین چند بار تصمیم گرفتیم که سنتور رو با خودمون نبریم ولی وقتی به درس الهه ناز رسیدیم تصمیممون عوض شد.

کلاس زبان تنها کلاسی بود که صدرا اونو خیلی خیلی دوست داشت تو کلاس یه دختری بود به نام سوفیا که با صدرا بسیار مشکل داشت وقتی ریشه یابی کردیم فهمیدیم سوفیا تا قبل از اینکه صدرا بیاد توی کلاسشون همیشه تاپ بوده و خیلی انگلیسیش خوب بوده ولی وقتی صدرا میاد و میزنه روی دست اون دیگه لجش گرفته بود سر همه چیز با صدرا دعوا میکرد اوایل صدرا هر روز با عصبانیت میومد و از صوفیا حرف میزد ولی کم کم یاد گرفت که توجه نکنه برای همین یه روز به یکی از آقایون که به صدرا گفته بود که صوفیا خیلی ناراحته که تو اومدی توی کلاسش گفته بود دخترها توی بیزینس من نیستن ما کلی بهش خندیدیم.

چون امسال باید میرفتیم ماموریت باید خونه رو تخلیه میکردیم برای همین بیشتر تابستان رو مشغول جمع کردن وسایل و پیدا کردن یه خونه کوچیک بودیم صدرا هم خیلی کمکمون کرد و حواسش به علیرضا بود بالاخره شد ایرلند . خوب شاید از نظر خیلی ها  این کشور خیلی جالب نبود ولی برای ما یه نکته خوب داشت و اون این بود که بچه ها باید میرفتن مدرسه ایرلندی چون اونجا مدرسه ایرانی نداریم. صدرا از روزی که فهمید دیگه سعی میکرد همش انگلیسی صحبت کنه و خیلی خوشحال شد.

یه اتفاق خیلی بد توی این تابستان افتاد و اون درگذشت واقعا ناگهانی آقای باریکانی مدیر مدرسه شهدای والفجر بود که امیرپارسا و صدرا اونجا درس میخوندن روزی که فهمیدیم واقعا باورمون نمیشد چون تازه همون هفته دیده بودیمشون خدا بیامرزدشون. صدرا یه خاطره تعریف کرد و گفت آقای باریکانی خیلی مهربون بود یه روز من و یکی از بچه ها دعوامون شد میترسیدم که الان منو دعوا میکنه ولی اون فقط گفت برید با هم دوست باشید شما دو تا پسرهای خوبی هستین . صدرا توی مراسم ختمشون شرکت کرد و خیلی ناراحت بود.

تقریبا از 8 شهریور ما دیگه خونه رو تحویل دادیم و رفتیم یه خونه کوچک اجاره کردیم صدرا وقتی اونجا رو دید خیلی خوشش اومد و کلی ذوق کرد . ولی به طور رسمی خونه مانی اینا بودیم. توی این مدت یه مسافرت شمال رفتیم که چون فرزانه هم با مامان و باباش اومده بود به صدرا خیلی خوش گذشت اونها از صبح تا شب همه جوره با هم بازی میکردن توی محوطه ویلا زمین بازی و تاب و سرسره هم بود که اونها رو مشغول کنه شنا هم که دیگه برای صدرا خیلی خوب بود بخصوص که امسال علیرضا هم بود و با اونها میرفت توی آب.

از شمال که برمیگشتیم توی ساری صدرا گیر داد که براش جوجه بخریم از مانی هم زنگ زد و اجازه گرفت تا مجبور شدیم و خریدیم به شرطی که اونها رو توی اتاق نیاره . ولی چون مانی اینا مثل من خیلی خوششون از جوجه نمیومد کلی باعث ناراحتی شده بود به حدی که مجبور شدیم اونها رو با خودمون ببریم اراک و اصفهان ولی چون توی ماشین زیاد تکون میخوردن و انگار جاشون خیلی خوب نبود تموم راه صدا میکردن و اعصابمون خیلی خورد شده بود وقتی برگشتیم همون سر راه بردیمشون خونه خانم شفیع حسینی و تحویل مجتبی دادیم تا بزرگشون کنه . صدرا خیلی اونها رو دوست داشت و همش میگفت خواهر ببین چقدر نازن به هیچ کس کاری ندارن هر وقت از ماشین پیاده میشد اونها رو هم از کارتن درمیاورد تا به قول خودش بچرند.

امسال چون دیگه قرار بود بریم، بچه ها دیگه از اول مهر مدرسه نرفتن و 4 روز توی خونه خوش گذروندن تا اینکه راهی این سفر جدید شدیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 17  توسط مامان صدرا  | 

تابستان 93 از راه رسید

بعد از 8 ماه سال تحصیلی93-92 بالاخره تموم شد البته کلاس اول صدرا برای خودش خیلی منحصر به فرد بود یعنی یه جورهایی بین اعضای خانواده ما وسیله شادی بود چون در طول این سال صدرا بدون هیچگونه استرس و سختی درس میخوند معلمشون خیلی براشون راحت میگرفت روزی فقط 10 خط از کلمات جدید هر حرفی که یاد میگرفتن مشق شب مینوشتن که البته صدرا هر کلمه رو اونقدر درشت مینوشت که توی هر خط نهایت 3 تا کلمه جا بشه و یه دیکته شب کوتاه .تمام دیکته ای که توی دفتر دیکتشون نوشته بودن و آخر سال یادگاری به ما دادن 12 تا بود آخرش هم بدون اینکه یک امتحان بدن یا یه دیکته بنویسن همه بچه ها با سیستم توصیفی خیلی خوب گرفتن و کلاس اولشون تموم شد . ما خدا رو شکر از صدرا راضی بودیم چون الان خیلی راحت و  خوش خط با کمترین غلط و روان برامون کتاب میخونه البته قرار بود هر شب به من و بابا و امیرپارسا دیکته بگه و خودش هم صحیح کنه ولی هنوز وقتش ایجاد نشده.

بعد از تمام شدن مدرسه تصمیم گرفتیم اسم صدرا رو توی کلاسهایی که دوست داره ثبت نام کنیم و خودش کلاس قرآن و شنا رو انتخاب کرد کلاس زبان و سنتور هم که جای خودش بود الان صدرا یک ترم کلاس شنا رو کامل کرده و استعداد زیادی داره . هربار با بابا و امیرپارسا میرن استخر با اعتماد به نفس کامل بهشون شنا یاد میده تازه میگه بهم بگید استاد و اونها هم هر وقت در مورد شنا صحبت میکنن بهش میگن استاد.

کلاس قرآن که الان جلسه سومش هست که میره برای صدرا خیلی جالبه قبلا فکر میکردم شاید علاقه نداشته باشه ولی از اونجایی که صدرا روحیه رقابت بالایی داره و نمیخواد از بقیه عقب بیافته چون یکی از بچه های مدرسه قشنگ قرآن میخوند صدرا به ما اصرار کرد که ثبت نامش کنیم و الان هم هر جلسه با وجود اینکه کلاسش صبح زود هم هست با علاقه بیدار میشه و حاضر میشه و توی کلاس هم خیلی فعاله.

در مورد سنتور که همچنان با هم مشکل داریم بعضی وقتها صدرا با علاقه خیلی زیاد میشینه و یه قطعه رو کار میکنه و بعد ما رو سورپرایز میکنه و شب کامل برامون میزنه بعضی وقتها هم میگه خواهر باید برام بخونه تا من بتونم بزنم و حسابی کولی بازی درمیاره تا حالا حداقل 7 بار بابا رو فرستادیم بهارستان که براش مضراب بخره چون هر بار اونها رو یه جایی میزاره که یکی میشینه روش و میشکنه یا خودش حواسش نیست و گیر میکنه به پایه صندلی و میشکنه.

اما در مورد زبان باید بگم پیشرفت صدرا خیلی خیلی زیاد بوده اون الان خیلی راحت انگلیسی صحبت میکنه و همه ما  رو هم تشویق میکنه انگلیسی صحبت کنیم نوشته های انگلیسی فیلمها رو تند میخونه و اونهایی رو که بلد نیست میپرسه کلا علاقه خیلی زیادی داره اعتماد به نفسش هم که بالاست کمکش میکنه.

یکی از سرگرمی های صدرا توی تابستان امسال بازی با علیرضاست راستش قبلا با روحیه ای که صدرا داشت فکر میکردیم خیلی به بچه حسودی کنه و مشکل داشته باشیم ولی بعد از به دنیا اومدنش دیدیم که اشتباه فکر کرده بودیم الان صدرا خیلی حواسش به علیرضا هست و هر وقت میبینه ما کار داریم اونو میزاره توی یه سبد گنده و روی زمین میکشدش یا با اسباب بازی باهاش بازی میکنه یا جلوی آینه میبردش وقتی که قراره به علیرضا قطره آهن بدیم صدرا علیرضا رو به قول خودش دستگیر میکنه (دستاش را میگیره) و اول باهاش قلقلک بازی میکنه بعد بهش میگه ای جونم و اون دهنش رو باز میکنه و من قطره رو میریزم دهنش بعد براش آب میاره تا مزه دهنش عوض بشه.خلاصه خدا رو شکر که مشکلی پیدا نکردیم .

چند روزی هم هست که جام جهانی فوتبال شروع شده و این اولین جام جهانیه که صدرا یا علاقه داره بازی ها رو پیگیری میکنه البته جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی هم بود ولی اونموقع صدرا تمام هنرش این بود که آهنگ اون جام رو میخوند ولی الان تا نصف شب بیدار میمونه با امیرپارسا و بازی ها رو نگاه میکنه خیلی هم طرفدار تیم آرژانتینه البته به خاطر اینه که فقط یه لباس فوتبالی داره اونم لباس آرژانتین و لیونل مسیه.

امیدوارم صدرا بتونه از تعطیلات تابستان امسال خیلی استفاده کنه و چیزهای زیادی یاد بگیره.بابا برای صدرا یه دفتر خاطرات خریده و الان چند وقته صدرا خاطراتش رو توی اون مینویسه  البته هر بار ققط در حد یک جمله! فکر کنم اگر مثل امیرپارسا عاشق نوشتن بشه باید انتظار داشت چند ماه دیگه صدرا خودش وبلاگش رو دست بگیره و مشکل دیر به دیر نوشتن من هم تموم بشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 18  توسط مامان صدرا  | 

صدرا و تعطيلات نوروز سال ١٣٩٣

بالاخره عيد ٩٣ هم از راه رسيد و بچه هاتعطيل شدن  عيد امسال با حضور عليرضا توي خونه ما براي هممون يه جورهايي جالبتر بود . رابطه عليرضا با صدرا خيلي خوب و صمیمانه است براي همين وقتي ميخواستيم عكس بگيريم از صدرا ميخواستيم جلوي عليرضا وايسته و باهاش حرف بزنه تا اون بخنده . 

ما روز سوم عيد به اصفهان رفتيم البته مقصدمون يزد بود ولي در اصفهان ماندگار شدیم. قرار شد خونه عمو فرخ بمونيم خودشون هم رفته بودن شمال اين مساله براي صدرا خيلي جالب بود نه اينكه خونه عمو فرخ اپارتماني نبود و حياط داشت و يه پارك هم بغل خونشون بود ديكه صدرا كلي ذوق داشت براي همين اصرار كرد كه يزد نريم . عمو فرخ يه اكواريوم داره كه يه ماهي لجن خوار داره كه واقعا براي صدرا و حتي ما جالب بود بخصوص غذا خوردنش كه صدرا رو خيلي ميخندوند يكي ديگه از جاذبه هاي خونه عمو فرخ فوتبال دستي بود كه كلي صدرا و اميرپارسا رو سرگرم ميكرد.

اونجا به غير از ديد و بازديد فاميل يه روز رفتيم ميدان نقش جهان كه البته واقعا شلوغ بود چون بابا رفته بود ماشين رو پارك كنه و خيلي طول كشيد قرار شد اميرپارسا و صدرا برن عالي قاپو رو بازديد كنن براي صدرا جالب بود كه اونجا رو تنهايي بدون بابا رفته و ديده البته قسمت جالب اين عمارت كه همون اتاق موسيقي بود به دليل تعميرات بسته بود.

 

بعد از اونجا رفتيم عمارت چهل ستون رو ديديم . صدرا اونجا يه مشكلي که پیدا کرد دندونش بود كه ديگه خيلي لق شده بود ولي نمي افتاد و اذيتش ميكرد توي حياط عمارت دختر خاله بابا كه باهامون بود خواست دندون صدرا رو بكشه اولش صدرا خيلي مقاومت كرد ولي بعد راضي شد اما دندونه انگار دو تا ريشه داشت يكيش كنده شد ولي اون يكي موند و فقط باعث شد دندونش خون بياد و ...

  

راستي همين روز صدرا توي ميدون نقش جهان گم شد و جالب اين بود كه ما فكر كرديم الان كلي ترسيده ولي خودش گفت با بابا رفتيم گز بخريم من داشتم به شيريني ها نگاه ميكردم يه دفعه ديدم بابا نيست اومدم بيرون ولي نترسيدم همين جوري راه رفتم تا شما رو پيدا كنم ولي من خيلي نگران شده بودم چون واقعا خيلي شلوغ بود خدا رو شكر كه زود پيداش كرديم .روز اخر هم صدرا براي عمو فرخ يه نامه از طرف هممون نوشت و ازشون تشكر كرد.

وقتي برگشتيم تهران باز هم چند جا عيد ديدني رفتيم يك روز هم رفتيم تهران گردي . خاله ريحانه دو جا رو بهمون معرفي كرد اولش رفتيم خانه نان و نمك كه توي خيابان سرچشمه بود و براي صدرا خيلي جالب بود بعد هم موزه قصر كه البته خاله ريحانه نميدونست اون همون زندان قصره و وقتي رفتيم تازه فهميديم خلاصه اونجا خيلي جالب بود بخصوص براي صدرا چون چند روز بود كه ميگفت من دوست دارم چند روز همين جور الكي برم زندان اخه نيست خيلي تنبله و توي تلويزيون فيلم هوش سياه رو ديده بود همش ميگفت اينها رو ببين همش ميخواهید و بازي ميكنن و هيچ كاري ندارن ديكته هم نمينويسن ولي وقتي توي زندان راهنما توضيحاتي داد در مورد شكنجه شدن فهميد که اونجا خيلي هم راحت نيستن ! البته صدرا بيشتر تشنه بود و همش ميخواست بره بيرون ولي چند تا سوژه خنده پيدا كرده بود و با صداي بلند ميخنديد:  به ماكت آدمها ميگفت اين ادمها واقعي بودن تاكسيدرمي شدن، يا وقتی که يه بچه دستش به طناب حفاظ يكي از بندها خورد و از جاش در رفت، ديگه صدرا انقدر بلند بلند خنديد كه راهنما مجبور شد بياد اونو درست كنه و يه چشم غره هم به صدرا رفت،  يا وقتي راهنما داشت توضيح ميداد صدرا بلند به عليرضا ميگفت گوگولي!  كلا تو دنياي خودش بود این بچه!

روز سيزده به در به اصرار صدرا و اميرپارسا رفتيم بيرون اولش سبزه رو انداختن تو رودخونه كن بعد رفتيم پارك سر كوچه خودمون خانم منصوري و سروش هم اومدن اونجا پیک نیک. يه پسر بچه كه احتمالا هم سن صدرا بود و با صدرا گرم گرفت و بعد دوچرخه صدرا رو كه كلي اصرار كرده بود تا براش بياريم رو گرفت و بعدش دیگه صدرا نميتونست اونو ازش بگيره! يه بار بابا بهش گفت برو خودت دوچرخه ات را بگير بعد صدرا رفت گفت دوچرخمو ميدي اون گفت نه صدرا هم گفت باشه! ..

امسال از شانس صدرا پيك نوروزي ندادن و اون هم تموم اين مدت هيچ سراغ كتابهاش نرفت ولي روز اخر بابا بهش ديكته گفت و صدرا بدون هيچ غلط همه اونها رو نوشت و به ما نشون داد كه واقعا درسها رو ياد گرفته .

پسر كوچولوي ما بعد از تقريبا بيست روز تعطيلي رفت مدرسه صبحش بابا بهش گفت براي راننده سرويس عيدي ببره اونم برد بعد به ما گفت : اقا مرادي تشكر كرد من گفتم "اشكالي نداره " ! ما هم بهش كلي خنديديم... اميدوارم سال ٩٣ سال بسيار خوبي براي همه بچه ها باشه و موفق و سلامت باشن .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 1  توسط مامان صدرا  | 

نوروز 1393

صدرا (با ژست عجیبش) در کنار علیرضا و سفره ی هفت سینصدرای عزیز ما از دوشنبه که البته فقط به خاطر اینکه امیرپارسا از کمد جایزه های مدرسه براش یه خط کش که میخواست بخره ، رفت مدرسه ، تعطیل بود و توی خونه موند البته اینم بگم که اون روز مسوول کمد جایزه ها نیومده بود و در مجموع 4 نفر بیشتر نیومده بودن و اون رفته بود  کلی ناراحت بود. اصولا صدرا از روزهایی که من خونه رو تمیز میکنم خیلی ناراحت میشه چون تا چند وقت نمیتونه اونجور که میخواد بازی کنه و خونه رو بهم بریزه برای همین توی این مدت که من خونه تکانی میکردم همش میپرسید برای چی داری تمیز میکنی همون جوری که خوب بود و کلا هیچ نقشی توی خونه تکانی ایفا نکرد.

ولی تموم فکرش این بود که بره ماهی قرمز بخره تا اینکه بابا یه ماهی براش از هایپر خرید ولی ماهی بیچاره از بس که صدرا عجول بازی دراورد که بندازدش توی تنگ دو بار از آب افتاده بود بیرون و کلی بالا و پایین پریده بود تا نجاتش دادن ولی دست آخر بعد از دو روز به رحمت خدا رفت. بعد هم یه بار دیگه با امیرپارسا رفتن از سر کوچه 2 تا ماهی سه دمبی خریدن و خوشحال و خندان اومدن خونه . 

هفته قبل که دختر خاله بابا اوده بود تهران یه دندون صدرا خیلی لق بود که ایشون مثل خاله شیرین این دندون صدرا رو هم کشید و الان صدرا یه دندون پیش جلو داره و شده مثل بچگیش که اول فقط یه دندون پیش داشت و همه براشون جالب و خنده دار بود.

روز آخر سال صدرا دو مورد شیرین کاری هم داشت اول اینکه از هول اینکه خودش تخم مرغ سفره هفت سین رو رنگ کن زد ظرف رنگ رو ریخت روی فرش و یه لکه نارنجی روی فرش درست کرد دومیش هم این بود که ما یه نفر رو آوردیم که مبلها رو توی خونه بشوره و تمیزش کنه چون خیلی خیلی کثیف شده بود بعد قرار شد کسی تا دو روز روز مبلها نشینه صدرا هم که حوصله اش حسابی یر رفته بود روی یکی از مبلها که چون رنگش تیره بود اونو نشسته بودیم یه نقاشی با خودکار کشید تازه وقتی دعواش کردیم توضیح هم میداد که من اول دیدم یه چیز گردی کوچولو روی زمین بود اونو برداشتم گذاشتم روی مبل بعد دیدم شبیه خورشیده برای همین با خودکار شعاع خورشید دورش کشیدم!!!

خوب سفره هفت سین امسال رو هم با همدیگه انداختیم و صدرا مشارکت بیشتری داشت . سال قبل قرار شد صدرا سین ها رو بشماره که صدرا ماهی رو هم شمرد و برای همین سرکه رو از قلم انداختیم . امسال هم قرار شد صدرا بشمره که ما حواسمون رفت به سرکه و سمنو رو با وجود اینکه از یه هفته قبل خریده بودیم فراموش کردیم.

سر سفره هفت سین امسال حضور علیرضا برای اولین بار برای هممون جالب بود بخصوص اینکه تا 3 دقیقه قبل از تحویل سال خواب بود و یه دفعه بیدار شد و خندان و خوشحال بود و وقتی صدرا رو میدید بیشتر میخندید اصولا رابطه خیلی خوبی با صدرا داره.

عکسهای سر سفره با شکلک هایی که صدرا دراورده همه یه جورهایی خراب شدن ولی به هر حال خاطره انگیز هستن یه چند تا عکس هم صدرا از ما گرفت که مثل همیشه خوب شدن.

بابا به ما عیدی پول داد ولی برای صدرا خیلی جالب نبود چون مثل همه بچه ها بیشتر دوست داشت که عیدی یه هدیه غیر نقدی بگیره و چند بار پرسید یه چیز دیگه هم قراره بدین یا نه ولی بابا گفت من میخواستم برات یه چیز بخرم ولی مغازه بسته بود هر وقت باز شد برات میگیرم و دست آخر با یه تخم مرغ شانسی صدرا راضی شد.

امیدوارم امسال سال بسیار خوبی برای همه ایرانیها باشه وهمراه با سلامتی و موفقیت برای همه بچه ها باشه برای صدرا و امیرپارسا و علیرضا هم سال خوبی باشه...

+ نوشته شده در  شنبه دوم فروردین 1393ساعت 16  توسط مامان صدرا  | 

تولد 8 سالگی صدرا

صدرای عزیز من وارد هشتمین سال زندگیش شد. امسال هم 2 بار براش تولد گرفتیم یک بار با سروش یعنی وقتی عمو قباد اینا اومدن تهران  که البته 10 روز زودتر از تولد واقعیش بود؛ و دفعه بعد هم 2 روز بعد از روز تولدش . 

بار اول بابا براش یه کیک خرید و هفت تا شمع براشون روشن کردیم که شمعها بعد از خاموش شدن دوباره روشن میشدن و این برای صدرا و سروش خیلی جالب بود و کلی خندیدن البته دود خیلی زیادی هم براه انداخته بود و سطح روی کیکشون هم خیلی سیاه شد .

دفعه دوم قچندتا قنادی رفتم اما کیکاشون تموم شده بود و بلاخره از قنادی سرکوچه تنها کیکش که انگری بیرد بود را گرفتیم. اشمعها رو گذاشتیم توی یکدونه موز و کنار کیک که خراب نشه . صدرا امسال خیلی دوست داشت هدیه یه ساعت کامپیوتری که البته اون بهش میگفت ساعت برقی بگیره . که من به باباجون گفتم و براش خریدن . وقتی کادوها رو باز کرد و ساعت رو دید خیلی خوشحال شد .

عمو فرخ هم که درست روز تولد صدرا تهران بود براش یه موش الکترونیکی هوشمند خرید که وقتی درستش کردن برای صدرا خیلی جالب بود چون وقتی صداش میکرد راه میافتاد.

مثل اینکه صدرا واقعا تصمیم گرفته که به ما نشون بده که یک سال بزرگتر شده چون از فردای اون روز سعی میکنه کارهاش رو درست انجام بده مثلا خودش تنهایی درسهای کلاس سنتور رو تمرین کرد وسایل مدرسه رو خودش هر شب مرتب جمع میکنه تکالیف کلاس زبان رو هم با علاقه انجام میده فقط تنها بدی که داره اینه که مشقهاش رو "رج" میندازه و مینویسه و هر چی بهش میگیم درست نیست میگه اینجوری خوش خط و مرتب میشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 14  توسط مامان صدرا  | 

اندر ماجراهای کلاس زبان و سنتور رفتن صدرا

دقیقا 2 سال قبل ما اسم صدرا رو تو یه موسسه نوشتیم که به صورت مهد کودک و به زبان انگلیسی بود . اون زمان هر کار کردم که صدرا با علاقه بره و سر کلاسها بشینه نرفت و به این بهونه که من باید پیشش باشم همش گریه میکرد و سر کلاس بند نمی شد تا اینکه مجبور شدیم بعد از 2 ماه  منصرف بشیم . 4 ماه قبل یه روز بابا اومد و از دختر یکی از همکارهاش که مدت یک سال همین کلاس رو رفته بود و حالا خیلی خوب انگلیسی صحبت میکرد تعریف کرد و ما کلی ناراحت شدیم که چرا صدرا ادامه نداد. تا اینکه بابای هومان (یکی از همکلاسی های صدرا) به ما گفت که پسرشون همین کلاس رو میره و از آنجا تعریف کرد. اینجا بود که صدرا به ما گفت اون موقع اشتباه کردم  یه بار دیگه اسمم رو بنویسید . پس صدرا را بردیم تعیین سطح بشه. گفتن که ت باید سطح 4 بشینه ولی باید 10 جلسه خصوصی دوره ببینه اما یکی دو جلسه که صدرا رفت دیدن سر کلاس هیچ مشکلی نداره. اینه که الان پا به پای اونا اومده بالا و الان به سطح 6 رسیده. ویژگی جالب صدرا اینه که سعی میکنه با کمترین لغتی که میدونه صحبت کنه . اینه که می بینی پا به پای بزرگتر از خودش حرف میزنه بدون اینکه اصلا خجالت بکشه. باباش میگه این رمز موفقیت صدرا در زبان است. 


یه ماجرای جالب ارتباط صدرا با صوفیا یکی از بچه های کلاس زبانه.  از همون روز اول با صوفیا مشکل پیدا کرد چون برعکس همکلاس های دیگه با صدرا روی دنده چپ افتاده بود . جلسه های اول که برمیگشت خونه با بعض و ناراحتی می گفت دائما به من میگه  dont do this dont do that . بعد هر جلسه کلی با خودش نقشه میکشید که چی کار کنه تا صوفیا رو حرص بده تا اینکه همین جلسه قبل که کلاس تموم شده بود صوفیا با بعض از کلاس اومده بود پایین. صدرا هم خوشحال و  پیروزمندانه اومد پایین. اینجور که میگه عبارت تکراری صوفیا را به یک شعر تبدیل کرده بود و مدام به خود طرف تحویل میداده و اینطوری بود که دیگه قضیه برعکس شد.


از تابستان امسال صدرا کلاس سنتور هم میره بابا براش یه سنتور خرید با میز و پایه . اولهاش برای صدرا همه چیز جالب و آسون بود ولی الان یه کم سخت شده برای همین صدرا خیلی به سختی راضی میشه تمرین کنه . یه مشکلی که داره اینه که به کتاب نگاه نمیکنه که از روی نت ها بخونه و بزنه .من مجبورم نت ها رو براش بخونم و اون بزنه و من از این وضعیت خیلی تاراحتم هر چی هم به معلمش میگم میگه کم کم یاد میگیره ولی من ناامید هستم احتمالا بعد از عید کلاسش رو باید عوض کنم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 22  توسط مامان صدرا  | 

چشم صدرا - شب یلدا و صدرا

پاره شدن قرنیه چشم صدرا - روزهای دوشنبه امیرپارسا کلاس اضافی ریاضی داشت و دیر میومد خونه . یه دوشنبه صدرا اومد خونه در حالی که کلی گریه کرده بود و آب دماغش آویزون بود من خیلی نگران شدم و دلیلش رو پرسیدم صدرا گفت امروز بعد از مراسم ظاهرا تعزیه توی مدرسه وقتی خواستیم از پله ها بریم بالا یکی از بچه های کلاس که خیلی عجله داشته دستش محکم میخوره به چشم صدرا و ناخنش میره توی چشمش . بعد صدرا میره به مدیرشون میگه اونم نگاه میکنه و میبینه که چشمش قرمز نشده و فقط درد میکنه برای همین میگه یه دستمال گرم بزار روی چشمت خوب میشه اونروز صدرا معلم نداشته و مامان یکی از همکلاسیها بالای سرشون بوده و اونم میگه گریه نکن خوب میشی امیرپارسا هم قضیه رو جدی نمیگیره وقتی اومد خونه منم نگاه کردم دیدم چشمش قرمز نیست ولی صدرا به شدت درد داشت و نمیتونست چشمهاش رو باز کنه برای همین رفت خوابید . قرار شد عصر بریم دکتر . توی راه صدرا مثل نابیناها راه میرفت و هر دو تا چشمش روبسته بود و من دستش رو گرفتم و بردم داخل مطب . هر کس اونو میدید دلش به حالش میسوخت برای همین مریضهای قبلی وقتشون رو دادن به صدرا که اول بره . تا دکتر چشمش رو معاینه کرد گفت که یک تکه از قرنیه چشمش کنده شده برای همین سوزش شدید داره و باید 18 ساعت چشمش بسته باشه و فقط هر 4 ساعت باز کنیم و قطره براش بریزیم تا ترمیم بشه . خلاصه صدرا فرداش مدرسه نرفت و هر دو تا چشمش رو بسته بود چون اگه اون سالمه رو هم باز میکرد اون یکی چشمش هم انگار باز میشد و درد داشت بعد از 2 روز سوزش چشمش خوب شد البته اونقدر گریه کرده بود که تا چند روز چشم چپش کوچیکتر از چشم راستش بود .       

 شب چله سال  1392 -  امسال شب یلدا برای صدرا یه جورهایی جدید بود چون توی مدرسه بهشون یه بسته که توش وسایل شب چله مثل شیرینی و انار و آجیل و .. بود دادند و اونم آورده بود خونه که سر سفره شب چله اونها رو بزاره . قرار بود مامان زری و عمو جمشاد و مانی و باباجون و خاله فرشته و خاله ریحانه هم بیان که کلا برنامه بهم خورد و هیچ کس نیومد برای همین خودمون تنها بودیم . من یه سفره پهن کردم و انار و میوه و وسایل صدرا رو آوردم همه نشستیم ولی برای این که حوصله مون سر نره فیلم رسوایی رو که بابا خیلی وقت بود خریده بود ولی وقت نکرده بودیم دور هم جمع بشیم و ببینیم رو گذاشتم و با هم دیدیم البته بابا برای صدرا یه جایزه غیرمترقبه که اون خیلی دوست داشت خریده بود و همون جا بهش داد که کلا حواس صدرا رو به خودش پرت کرد اون جایزه مچ بند بن تن بود و صدرا خیلی خوشحال شد . بعد از فیلم قرار شد فال حافظ بگیریم و هر کدوممون نیت کردیم و فاتحه خوندیم و قرار شد از کوچیک به بزرگ شروع کنیم برای همین اول فال صدرا رو گرفتیم البته اشتباه کردم که اونو یادداشت نکردم که اینجا براش بنویسم ولی هرچی بود معنای موفقیت در کاری که نیت کرده بود داشت بعد ازش پرسیدیم چی نیت کردی اون گفت خواستم ببینم من میتونم یه روز به پرهای طاووس دست بزنم یا نه ما هم کلی بهش خندیدیم و گفتیم منتظر باش چون حافظ گفت به وصالش میرسی...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 23  توسط مامان صدرا  | 

صدرا بعد از سه ماه در کلاس اول

 سلام صدراي عزيزم اين مطلب رو خطاب به خودت مينويسم كه يه روز كه بزرگ شدي و بابا شدي خواستي براي بچه خودت "اراده "بدي كه مشقهاش رو خوب بنويسه و بعد هم بگي ما كه بچه بوديم تا ميرسيديم خونه اول كارهاي مدرسه رو انجام می داديم بعد غذا ميخورديم يا بازي ميكرديم من به دفاع از نوه هام اين پست رو برات باز كنم و تو رو بياد كارهاي خودت بندازم.

-  عزيزم توى اين 3 ماه جنابعالي هر كار كه هيچ وقت دوست نداشتي انجام بدي رو به مشق نوشتن ترجيح ميدادي مثل ظهر خوابيدن و ...

- وقتي از مدرسه ميومدي خونه لباسهات رو روي مبل در مياوردي و بعد ميرفتي سراغ كارتون يا آي پد يا لگو بازي و وسطش ناهار و دوباره بازي وقتي هم كه من ازت ميخواستم كه مشقهات رو بنويسي اولش كلي بهانه مياوردي كه خسته هستي يا وقتي بابا اومد مينويسي و وقتي من خيلي اصرار ميكردم با ناراحتي توي ٢ ساعت ٥ خط بسيار بدخط و نامرتب مينوشتي يك شب كه تازه ساعت ٩ شب شروع به نوشتن كردي  يك بار هم صبح تازه يادت افتاد كه مشقت رو ننوشتي و با لباس مدرسه پشت در خونه مشقت رو نوشتي.

-  از گم كردن پاك كن و تراش و مداد كه ديگه هيچي نميگم فقط اينو بدون كه بابا يه جعبه مداد رنگي خيلي خوب از اتريش خيلي هم گرون خريده بود كه الان بعد از 2 ماه از ١٢رنگش فقط 4 رنگش مونده

-  خوشگلم اينم بگم كه درسته كه تو وقت مشق نويسي خيلي ما رو اذيت كردي ولي عوضش همه چيز رو خوب سر كلاس ياد ميگيري تا حالا 3 تا چك امتياز گرفتي كه حتي ايليا دوستت يكي هم نگرفته.

-  اميرپارسا هم كه اگه بشيني پاي درد دلش ميبيني از دست كارهات دلش خونه كه من ديگه چيزي در مورد اون نميگم.

-  يه چيز دیگه برات بگم شايد چند سال بعد برات خاطره جالبي باشه اگه يادت باشه ما خونه رو تازه عوض كرده بوديم و عليرضا هم تازه به دنيا اومد براي همين من نميتونستم تو و اميرپارسا رو ببرم مدرسه براي همين سرويس براتون گرفتيم كه يه ون بود و چون خونه ما أخرين أدرس بود شما بايد اخر ماشين مينشستيد ولي تو دوست داشتي جلو بشيني و هر روز سر اين موضوع حرص ميخوردي و نقشه ميكشيدي كه چه كار كني که بچه ها بزارن تو جلو بشيني 

-  یه خاطره ديگه هم مساله خوراكي و علاقه شديد تو به خريد كردن از بوفه مدرسه و داستانهاي جالب اون . تا اخرش تصميم گرفتيم روزهاي چهارشنبه بهت پول بديم و تو ميرفتي از بوفه كه به مسول اون ميگفتي اقا بوفي خريد ميكردي به بقيه پول هم ميگفتي پول اضافي يه بار هم اومدي گفتي جون اون خوراكي كه ميخواستم نداشت براي اينكه بولمون حروم نشه يه چیز دیگه خریدم .

-   خانم مهربان معلمت یک هفته بعد از درس ن رفت مرخصی برای این که کمرش رو عمل کنه و یه خانم دیگه به نام خانم باقری توی این مدت اومد و یادمه تو روز آخر اومدی گفتی فقط من رفتم به خانم باقری گفتم خانم ما دلمون براتون تنگ میشه و اونم خیلی خوشحال شده و تو رو بوسیده .

 -  یه خاطره دیگه این بود که یه روز اومدی خونه و گفتی خواهر، ما امروز یه بازی تازه یاد گرفتیم گفتم چی بود گفتی تخته پاک کن ها رو میزدیم به هم بعد یه عالمه خاک درست میشد که خیلی جالب بود و من و امیرپارسا کلی برات از مضرات گچ صحبت کردیم ولی تو همچنان خوشت میومد که این بازی رو تکرار کنی .

-  عزیزم روزهایی که کتاب" بنویسیم" رو میاوردی خونه نمیدونم یادت هست یا نه که چقدر به سختی اونو انجام میدادی چون خیلی زیاد بود . یا اینکه در حالی که معلمتون گفته بود از هر سرمشق 5 خط بنویسید تو میگفتی 3 خط کافیه . 

به هر حال اين 3 ماه با تموم شيرين كاريهاي تو تموم شد ولي الان كه دارم اينها رو می نويسم به خيلي از كارهات خندم ميگيره البته اينو بگم كه كم كم داري جا ميافتي و اداب مدرسه رفتن رو ياد ميگيری. البته ما هر دو مطمئنیم تو هوش بالایی داری. امیدواریم که بتونی در سالهای بعد به بهترین نحو در درس و علم ازش استفاده کنی.

قربونت برم امیدوارم در آینده خیلی موفق باشی و یه روزی به این کارهات بخندی .

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1392ساعت 2  توسط مامان صدرا  | 

مطالب قدیمی‌تر