X
تبلیغات
دومین فرزند: صدرا

دومین فرزند: صدرا

در خصوص خاطرات مربوط به فرزند دوم (صدرا) و موضوعات خانوادگی و تربیتی در مورد فرزندان

صدرای عزیز ما الان 6 ماهه که مدرسه میره و توی این مدت خیلی چیزهای جدید یاد گرفته مثلا چندین سوره از جزء 30 قرآن رو حفظ شده و چندتا هم حدیث یاد گرفته البته خودش به حدیث میگه عبارت. و هر چند وقت یه بار یه عبارت متناسب با اتفاقی که توی همون زمان میافته برامون میگه و ما کلی ذوق میکنیم.برای مثال یه شب سر شام وقتی امیرپارسا بهش گفت چرا غذاتو اینجوری میخوری گفت قال رسول الله انظر الی طعامک یعنی فقط به غذای خودتون نگاه کنید.

یکی از اتفاقات جالب توی این مدت چهارشنبه سوری بود چون صدرا هیچ تصوری از این مراسم و این شب نداشت برای همین همش به بابا اصرار میکرد که ببردش بیرون تا ببینه چی کار میکنن. تبلیغات منفی امیرپارسا هم روی اون تاثیر نداشت. ولی درست در لحظه بیرون رفتن از خونه یکی از بچه های کوچه یه نارنجک منفجر کرد که صدای بلندی داشت و باعث شد که امیرپارسا رو که سابقه درخشانی هم در وحشت از این مراسم داشت به طور کلی منصرف کنه و صدرا رو دودل ولی از اونجاییکه صدرا همش میگه من سرباز بابا هستم و هرچی بگه انجام میدم با شک و تردید ولی با اعتماد به بابا حاضر شد که بره ولی امیرپارسا با تشر و ناراحتی و گریه مجبوری از خونه بیرون رفت. بابا اونها رو برده بود یه کم بالاتر از پمپ بنزین شهران و اونجا 3 تا آتیش کوچولو درست کرده بودن و بعد از روی اونها پریده بودن که مورد توجه چند خانواده که اومده بودن اونجا واقع شده بود بعد هم یکی از بالونهای فانوسی که از وین خریده بودیم رو روشن کرده بودن و فرستاده بودن هوا که البته این قسمت برای صدرا کمی غمگنانه بود و کلی براش گریه کرده بود که اون فانوسه تا کی روشن میمونه و کجا میره و بعدش چی میشه...وقتی هم که اومدن خونه هر سه تاشون خوشحال و خندان بودن.

یه چیز دیگه مساله خانه تکانی بود که با وجود اینکه توی خونه ما خیلی دیر اتفاق افتاد و خیلی کوتاه بود ولی برای صدرا بسیار چیز بد و بیخودی بود و همش میگفت تو رو خدا دیگه خونه تکانی نکن بزار خونمون همون جوری باشه .

ما طبق رسم هر سال از روز تولد امیرپارسا سبزه رو آماده میکنیم البته همیشه با عدس سبزه درست میکردیم ولی بابا امسال قره ماش گرفت و ما با اون سبزه گذاشتیم به خاطر همین سبزه مون یه کم دیرتر شکل گرفت ولی تقریبا 2 روز مونده به عید خیلی خوشگل شده بود و برای صدرا که امسال به همه چیز با دقت بشتری نگاه میکرد خیلی جالب بود.یک روز مونده به عید هم بابا یه تنگ بزرگ گرفت و به امیرپارسا و صدرا پول داد تا خودشون برن ماهی قرمز بگیرن اون 2 تا هم با خوشحالی زیاد حاضر شدن و رفتن یه ماهی گرفتن وقتی اومدن خونه صدرا از اینکه ماهی که اون انتخاب کرده بود رو امیرپارسا نخریده خیلی ناراحت بود میگفت یه ماهی بوده که نصف بدنش سفید بوده و امیرپارسا گفته اونو هیچ کس نمیخره چون زشته صدرا هم دلش به حالش سوخته بود و میخواست اونو بگیره به من میگفت سال دیگه میری اونو بخری اون بیچارست.بعد بابا فرداش قبل از تحویل سال که با صدرا رفته بود بیرون اون ماهیه رو که به قول امیرپارسا کسی نخریده بود، خرید و نمیتونین تصور کنین که صدرا چه قدر خوشحال بود و براش یه اسم هم انتخاب کرد و کلی در مورد فرز بودنش صحبت کرد...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 22  توسط مامان صدرا  | 

البته قبول دارم که خیلی وقته وبلاگ صدرا به روز نشده ولی همه خاطرات این مدت توی دل و ذهن ما مونده و اگه خدا بخواد سعی میکنم توی چند پست اونها رو ثبت کنم تا برای صدرای عزیز هم حفظ بشن. یکی از این اتفاقهای جالب قضیه خواهر شدن منه!!

تقریبا اواسط زمستون بود که عمو قبادینا اومده بودن تهرون و سر میز شام داشتیم از نداشته های بچگیمون صحبت میکردیم و من هم از نداشتن برادر شکایت کردم و گفتم خیلی دوست داشتم که یه برادر داشتم. صدرا هم داشت کاملا گوش میکرد .بعد از غذا اومد و به من گفت مامان از این به بعد دیگه ناراحت نباش من برادرت میشم دیگه هم بهت نمیگم مامان. خلاصه صدرا از اون روز شروع کرد و منو خواهر صدا میکرد . اوایل بعضی وقتها یادش میرفت و میگفت مامان و بلافاصله اصلاحش میکرد ولی الان تقریبا 4 ماه هست که صدرا به من میگه خواهر حتی نصف شب هم که بیدار میشه میاد به من میگه خواهر برام آب میاری!!!

اون اولها همه با تعجب میپرسیدن چرا صدرا که خواهر نداره وقتی صحبت میکنه میگه مثلا امروز خواهرم گفت ... بعد من براشون توضیح میدادم ولی فکر نمیکردم این قدر جدی بشه .هفته قبل صدرا یه کار بد کرد و من برای تنبیهش بهش گفتم دیگه اجازه نداره منو خواهر صدا کنه اونم خیلی ناراحت شد و کلی معذرت خواست ولی من برای این که از سرش بیافته گفتم نه نمیشه .بعد از یه مدت اومد به من گفت خانم اگه من یه وقت کارت داشتم باید چی صدات کنم بگم خانم یا چی .منم بهش گفتم من کیه تو میشم؟ گفت خواهرم گفتم نه من مامانتم گفت خوب میدونم ولی دیگه خواهرم شدی و خلاصه این مساله درست نشد. حالا امیدوارم به مرور زمان صدرا خواهرش رو فراموش کنه و منم بشم همون مامان قبلی... 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 18  توسط مامان صدرا  | 

این وبلاگ یک روزی خیلی فعال بود. خاطرات مربوط به صدرا در آن نوشته می شد. تا اینکه این کار نوشتن به مامان صدرا سپرده شد. از اون زمان به بعد تعداد یادداشتها خیلی کم و کمتر شد. اما امروز که بچه ها را به استخر شهید برادران دستجردی بردم، وقتی برگشتیم ورامیرپارسا جریان مسابقه شنا را در وبلاگش نوشت، صدرا اعتراض کرد که چرا از اون چیزی ننوشته. بعدش گفت حتما توی وبلاگ من هم این را که می گم بنویسین، عکسش هم بگذارین!

این شد که رویش را زمین ننداختم و اولین جملات وبلاگی که صدرا دیکته می کرد و من نوشتم را در اینجا ثبت کرد:

"من اول خیلی ناراحت بودم. بعدش من همینجوری فکر میکردم بالاخره کی به امیرپارسا مدال میدن. اما هیچ خبری نشد. خیلی ناراحت شده بودم. ولی بعدش یکدفعه دیدم امیرپارسا از توی بچه ها من را می کشید به طرف میز مدالها. بعدش یکی از مربی های امیرپارسا به هردوتایمون مدال داد. بعد یکدفعه خوشحال شدم. آخرش هم بابا گفت با هم دیگه یک عکس بگیرین."

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 21  توسط بابای امیرپارسا و صدرا  | 

میدونم که خیلی وقته هیچی از خاطرات صدرا رو ننوشتم دلیلش هم خود بچه ها و گرفتاریشونه. الان ۳ ماه از شروع سال تحصیلی میگذره خدا رو شکر صدرا دیگه کاملا به محیط عادت کرده و من یه جورهایی به آرزوم رسیدم که صدرا دم در مدرسه از من خداحافظی کنه و خودش بره. حدودا چند وقته که وقتی صدرا رو میبرم خودش میگه شما نیا و از همون دم در خداحافظی میکنه و آقا کوچولوی من خودش میره مدرسه.چون خونه یکی از همکلاسیهای صدرا به نام ایلیا هم نزدیک خونه ماست تقریبا هر روز صبح و ظهر با هم میرن مدرسه و برمیگردن البته ایلیا با صدرا یه کم فرق داره و اصلا به آرومی صدرا نیست و در کل خیلی شیطونه به طوریکه شبها صدرا از من قول میگیره که فردا ایلیا رو نبریم ولی صبح که میشه یادش میره و یا روزهایی که ایلیا غایبه صدرا کلی ناراحت میشه .

الان صدرا سوره توحید- فاتحه - ناس- مسد- فیل و فلق رو از حفظ شده و خیلی از حروف رو هم یاد گرفته معلمشون خیلی ازش راضیه و همیشه میگه خیلی خوب گوش میکنه و بچه آروم و مودبیه. من توی خونه با صدرا کاری نمیکنم چون به نظرم الان ضرورتی نداره که بچه رو اذیت کنم سال بعد همشو یاد میگیره ولی خودش اونقدر علاقه داره که با همین حروفی که یاد گرفته اکثر چیزهایی رو که میخواد مینویسه و به ما میگه بعضیهاش رو هم غلط مینویسه مثلا چند روز قبل بابا به صدرا گفت فردا برف میاد و صدرا کلی خوشحال شد ولی برفی که اومد مثل بارون بود و روی زمین نشست در حالیکه صدرا تو فکر یه برف بازی زیاد بود برای همین فرداش که بابا اومد خونه صدرا یه ورق به بابا نشون داد که روی اون خودش نوشته بود: بابا ب من دورو کفد!!! (یعنی بابا به من دروغ گفت)

البته صدرا زیاد در مورد چیزهایی که یاد میگیره توضیح نمیده مثلا هفته پیش ارمغان دختر عمو فرخ قرار شد شعر پاییز رو برامون بخونه ولی خجالت میکشید و میخندید بعد صدرا گفت من هم یه شعر پاییز رو بلدم گفتیم بخون و اون مثل همیشه که وقتی یه شعر میخونه صداش عوض میشه خیلی قشنگ برامون یه شعر خوند که آهنگین بود ما کلی تشویقش کردیم.

در مجموع هدف ما از پیش دبستانی رفتن صدرا بیشتر آمادگی برای سال بعد و کلاس اول بود و کم شدن وابستگیش که خدا رو شکر بهشون رسیدیم در کنارش صدرا سوره های مختلف و چند تا حدیث و شعرهای قشنگ هم یاد گرفته . امیدوارم همه بچه ها موفق باشن

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 9  توسط مامان صدرا  | 

 

تابستان ۱۳۹۱ هم تمام شد.برای صدرا این تابستان پربارتر از سالهای قبلش بود.اون امسال کلاس ژیمناستیک رفت و کلی حرکات ورزشی یاد گرفت.چند تا هم دوست پیدا کرد.یه کلاس دیگه که صدرا کل ۳ ماه اونو رفت و ادامه اش هم میده کلاس ارف بود.الان اون راحت میتونه نت ها رو بخونه و خیلی راحت با بلز کار میکنه و از این هفته هم باید با فلوت کار کنه .همینطور یه ترم کلاس شنا رفت و کلی مهارت پیدا کرد و هر وقت با بابا میرن استخر وقتی برمیگردن بابا خیلی ازش تعریف میکنه.

 

خلاصه صدرا امسال باید میرفت پیش دبستانی برای همین توی کانون روح الله که در واقع یه مرکز قرآنی هست ثبت نامش کردیم. کلاسهای بچه ها از ۱۵ مهر شروع شد برای همین صدرا یه ۲ هفته ای تعطیل بود و از این هفته شنبه رفت مدرسه.

 

شب قبلش صدرا ساعت ۱۰ خوابید ولی نمیدونم چرا صبح از ساعت ۵ونیم بیدار بود و خوابش نمیبرد بعد دیگه اومد نشست سر تلویزیون تا وقت رفتن بشه .لباس فرم مدرسه رو پوشید که واقعا بهش میومد بعد چند تا عکس از دم خونه و کنار ماشین انداختیم و از زیر قرآن رد شد و رفتیم مدرسه.برای بچه ها یه مراسم جشن ترتیب داده بودن که حدود یک ساعت طول کشید کلی شاد بودن ولی وقتی صدرا میخواست بره سر کلاس یه کم نق زد و با ناراحتی رفت.

الان یک هفته هست که صدرا میره کلاس و هر روز به غیر از چهارشنبه با گریه رفته ولی روز چهارشنبه که صبحش خیلی گریه کرده بود و با زور رفت سر کلاس یک دفعه با خودش تصمیم میگیره که پسر خوبی بشه و ظهر که من رفتم بیارمش همه ازش تعریف میکردن و میگفتن یه پسر دیگه شده.خودش هم میگه میخواستم شما رو خوشحال کنم برای همین خوب شدم.دوستهای صدرا که با هم کلاس ژیمناستیک یا ارف میرفتن هم باهاش توی یک کلاس هستن که شاید برای صدرا خیلی خوب باشه.امیدوارم هفته بعد هم صدرا با همین روحیه بره سر کلاس.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 20  توسط مامان صدرا  | 

این ماه به پیشنهاد بابا صدرا و امیرپارسا رو تو کلاس شنا ثبت نام کردیم. معلمشون گفت که ترم اول آشنایی با آبه ولی بچه ها خیلی با علاقه تموم آموزشها رو یاد گرفتن و دارن ادامه میدن.بعد از چند جلسه صدرا تازه فهمیده که خیلی کلاسها جدیه و یه کم تازگیها با ترس و لرز میره.

بابا امروز میگفت معلم صدرا امروز اونو پرت کرد توی قسمت عمیق استخر.البته با بازوبند .بعد صدرا که یه کم ترسیده بود اومده دستهاشو مثل هندیها گرفته جلوی صورتش و گفته آقا تو رو خدا منو ننداز و التماس میکرده بعد معلمش هم دستهاشو اونجوری گرفته و گفته نه نمیشه باید بندازمت بعد صدرا داشته گریه میکرده که بابا یه نگاهی بهش میکنه و صدرا حساب میبره و خودش با گریه میگه توروخدا یکی منو بندازه توی آب

حالا ۵ جلسه دیگه مونده تا ترم اول تموم بشه و صدرا الان سرخوردن و ستاره ای شنا کردن رو یاد گرفته و میتونه عرض استخر رو البته با بازوبند شنا کنه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 21  توسط مامان صدرا  | 

شب افتتاحیه المپیک صدرا تا ساعت ۲:۳۰ بیدار بود و مراسم افتتاحیه رو نگاه میکرد ولی نمیدونست جریان چیه. بعد کم کم یکی از کسایی بود که با علاقه مسابقات رو نگاه میکرد بخصوص مسابقه وزنه برداری که براش خیلی جالب بود.یه شب بهش گفتیم دعا کنه ایران برنده بشه بعد صدرا خیلی قشنگ با زبون بچه گانه خودش دعا میکرد مثلا هر وقت یه وزنه بردار خارجی میرفت میگفت خدایا زورشو کم کن اندازه نی نی ها بشه و وقتی اون نمیتونست وزنه رو برداره کلی خوشحالی میکرد و به من هم میگفت بگو دستت درد نکنه که دعا کردی.وقتی نوبت ایرانی ها میشد میگفت خدایا کمکش کن قدرتش بشه ۱۰۰ تا بتونه اینو بلند کنه و خلاصه کلی ذوق میکرد بعد هم خودش شد یه وزنه بردار و همش میله بارفیکس رو بر میداشت و مثلا به سختی اونو میبرد بالا و قهرمان میشد روزی که بهداد سلیمی وزنه ۲۴۴ کیلو رو بلند کرد دیگه صدرا خیلی خوشحال بود.

کشتی ها رو هم با علاقه نگاه میکرد و کلی ذوق میکرد ولی از چیزی که اصلا خوشش نمیومد تکواندو یا به قول خودش تکماندور بود میگفت اینها همش همدیگه رو میزنن چرا باید اینو نگاه کنیم بخصوص که مسابقه ها همزمان با زمان کارتون دیدن صدرا برگزار میشد و اون بیشتر حرص میخورد خلاصه با تکماندور حال نمیکرد.

حالا المپیک ۲۰۱۲ تموم شده و ایران توی کشتی فرنگی ۳ تا طلا و توی وزنه برداری ۱ طلا و ۲ نقره و ۱ برنز و توی پرتاب دیسک هم ۱ نقره و در تکماندور ۱ نقره و توی کشتی آزاد ۱ نقره و ۲ تا برنز گرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 14  توسط مامان صدرا  | 

بعد از اینکه قرار شد صدرا دیگه کلاس زبان رو نره برای اینکه وابستگیش به خونه کمتر بشه ثبت نامش کردیم کلاس ژیمناستیک و ارف .

اوایل توی کلاس ژیمناستیک هم فیلم درمیاورد.گریه میکرد و مثلا میگفت دلم برای مامانم تنگ میشه ولی کم کم چند تا دوست اونجا پیدا کرد مثل بنیامین و ... که باعث شد راحت تر بره کلاس البته هر روز بهش وعده و وعید میدادیم مثلا بعد از ۳ جلسه که بدون گریه بره عسل خاله آزاده بیاد خونه ما و چند روز بمونه و یا چیزهای دیگه ولی در مجموع الان خیلی فرق کرده و راحت میره.بعد هم تصمیم گرفتیم امیرپارسا رو هم توی این کلاس ثبت نام کنیم و حالا دوتاییشون با هم میرن و هر دفعه خوشحال و خندان میان خونه.

صدرا از عمو فرخ بالانس زدن رو توی خونه یاد گرفت و الان هر شب تموم بالش ها رو میاره که زیرش نرم باشه و کلی برامون بالانس میزنه حتی اونقدر پیشرفت کرده که وقتی رفتیم اراک خونه عمو قباد به سروش هم یاد داده که چه جوری بالانس بزنه.

در مورد کلاس ارف نکته جالب اینه که صدرا یه بار هم نق نزده و از همون اول با علاقه رفت سر کلاس البته فکر کنم عکس العمل معلمش هم بی تاثیر نبوده چون معلمش یه دختر جوونه و اصلا توجهی به بچه ها نمیکنه که قربون صدقشون بره و اصولا خیلی جدیه برای همین صدرا از همون اول فهمید که جای لوس بازی دراوردن نیست.الان صدرا با بلز کار میکنه و نت ها رو بدون اینکه ما توی خونه باهاش تمرین کنیم همون سر کلاس یاد میگیره و برامون اجرا میکنه.

صدرا رو برای پیش دبستانی توی همین کانون که کلاس ارف و ژیمناستیک داره ثبت نام کردیم امیدوارم با علاقه بره و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 15  توسط مامان صدرا  | 

پریروز صدرا چون توی کلاس زبان پسر خوبی بود و بدون اینکه گریه کنه رفته بود سر کلاس بابا بهش جایزه تفنگ آب پاش داده بود.دیروز صدرا و امیرپارسا به مدت یک ساعت توی تراس به هم آب میپاشیدن و بازی میکردن تازه وقتی بابا اومد خونه گفتن که ببردشون پشت بام که اونجا حسابی با هم بازی کنن.بابا هم که میخواست کولر رو یه سرویسی کنه قبول کرد و با هم رفتن بالا.وقتی برگشتن صدرا یه کم بی حال بود و اول گفت خیلی گرمشه و نشست جلوی پنکه بعد کم کم حالش بدتر شد و تا اینکه به قول خودش هر چی در طول روز خورده بود بالا کشید و کلی گریه کرد و بعدش تا شب چند بار دیگه هم اینطوری شد و حتی آب هم میخورد سریع حالش بد میشد.اینجوری شد که ما شروع کردیم به ریشه یابی این قضیه و اول گفتیم گرمازده شده چون بی موقع رفتن برای بازی بعد امیرپارسا گفت شاید از آب لوله کولر که تفنگها رو باهاش پر میکردیم خورده و خلاصه باعث شد که بریم دکتر.

ساعت ۹:۳۰ دقیقه رفتیم درمانگاه صدر و دکتر کشیک اونو معاینه کرد و گفت که یه ویروس که شایع هم هست و باید استفراغش رو بند بیاریم برای همین براش آمپول نوشت.صدرا متوجه نشد وقتی ازش پرسیدیم آمپول میزنی گفت بله و ما خوشحال شدیم.وقتی بابا داروها رو گرفت قرار شد بریم برای تزریقات که تازه صدرا فهمید قراره جدی جدی آمپول بزنه و گفت نه دمبم سوراخ میشه میترکم ها. ما گفتیم نترس میگفت باشه بزارین همین جوری وایستاده آمپول بزنم و نمیخوابید بعد ما به زور خوابوندیمش روی تخت و اون تلاش میکرد که برگرده تا اینکه خانمه آمپولش رو زد و اون همش تو فکر این بود که چی بود این آمپول و ما فهمیدیم که صدرا از آمپول نترسیده فقط میخواسته ببینه که چه جوری تزریق میشه و توش چی میریزن برای همین از ما میپرسید که چی بود و چون فقط پنبه الکلی رو دیده بود میگفت یعنی چی با سوزن پنبه زدن توش برای چی ؟ و فقط پوکه آمپول رو دید و هزار تا علامت سوال توی سرش بود که بالاخره متوجه نشد که جریان چی بود...

ولی به هر حال براش جالب بود و گفت درد نداشت فقط یه ذره بود که زود تموم شد.بعد هم داروها رو خورد و الحمدلله امروز حالش خیلی خوبه.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت 12  توسط مامان صدرا  | 

یک ماه و نیم پیش یه روز یه پوستر تبلیغاتی از یه موسسه زبان برای بچه ها دیدم که به نظرم خیلی جالب و مفید بود. بعد از مشورت و یه کم تحقیق قرار شد اسم صدرا رو اونجا بنویسیم .کلاسها به این صورته که بچه ها از صبح ساعت ۸:۳۰ دقیقه میرن تا ساعت ۱۳ و تموم مدت با بازی و فیلم انگلیسی یاد میگیرن و مربیشون اصلا فارسی صحبت نمیکنه و خلاصه خیلی بهشون خوش میگذره.

صدرا هفته اول خیلی راحت رفت و هر روز هم از اونجا تعریف میکرد اما از هفته دوم مشکلاتمون شروع شد اون هر روز با گریه و ناراحتی بیدار میشد و من رو مجبور میکرد که با همه کارهایی که دارم برم تموم مدت اونجا بشینم و اون هم هر دقیقه بیاد به من سر بزنه که اونجا نشسته باشم تازه هر روز یه دفعه در کلاس رو باز میکرد و میزد زیر گریه که این بیشتر منو کلافه میکرد چون هم هزینه زیاد کلاس هم اینکه من تموم مدت اونجا بودم و از اینکه بازم میاد گریه میکنه و دیگه نمیره سر کلاس کفری بودم ولی با خودم عهد کردم تا آخر مقاومت کنم

خدا رو شکر با جایزه دادن ها و صحبتهای بابا با اون و خلاصه تاثیر صحبتهای معلم باهاش الان خیلی بهتر شده و این هفته با علاقه رفته سر کلاس .البته بعضی وقتها یه دفعه به سرش میزنه و تصمیم میگیره که دیگه نره مثل دیشب که برای اینکه صبح بیدار نشه با وجود اینکه از ساعت ۸ شب خوابش میومد نمیرفت بخوابه و مقاومت میکرد و میگفت من اصلا خوابم نمیاد و آخرش ساعت ۱۰:۳۰ روی مبل خوابش برد.

خلاصه الان ۱ماه و نیمه که باهاش درگیر هستم و اصلا نتونستم به هیچ کاری برسم از جمله غر زدنهای امیرپارسا که وبلاگ صدرا رو به روز کنم.امیدوارم یه روز بشه که صدرا رو بزارم دم کلاس و به من بگه برو خونه اینجا نشین....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1391ساعت 11  توسط مامان صدرا  |