صدرای عزیز ما الان 6 ماهه که مدرسه میره و توی این مدت خیلی چیزهای جدید یاد گرفته مثلا چندین سوره از جزء 30 قرآن رو حفظ شده و چندتا هم حدیث یاد گرفته البته خودش به حدیث میگه عبارت. و هر چند وقت یه بار یه عبارت متناسب با اتفاقی که توی همون زمان میافته برامون میگه و ما کلی ذوق میکنیم.برای مثال یه شب سر شام وقتی امیرپارسا بهش گفت چرا غذاتو اینجوری میخوری گفت قال رسول الله انظر الی طعامک یعنی فقط به غذای خودتون نگاه کنید.
یکی از اتفاقات جالب توی این مدت چهارشنبه سوری بود چون صدرا هیچ تصوری از این مراسم و این شب نداشت برای همین همش به بابا اصرار میکرد که ببردش بیرون تا ببینه چی کار میکنن. تبلیغات منفی امیرپارسا هم روی اون تاثیر نداشت. ولی درست در لحظه بیرون رفتن از خونه یکی از بچه های کوچه یه نارنجک منفجر کرد که صدای بلندی داشت و باعث شد که امیرپارسا رو که سابقه درخشانی هم در وحشت از این مراسم داشت به طور کلی منصرف کنه و صدرا رو دودل ولی از اونجاییکه صدرا همش میگه من سرباز بابا هستم و هرچی بگه انجام میدم با شک و تردید ولی با اعتماد به بابا حاضر شد که بره ولی امیرپارسا با تشر و ناراحتی و گریه مجبوری از خونه بیرون رفت. بابا اونها رو برده بود یه کم بالاتر از پمپ بنزین شهران و اونجا 3 تا آتیش کوچولو درست کرده بودن و بعد از روی اونها پریده بودن که مورد توجه چند خانواده که اومده بودن اونجا واقع شده بود بعد هم یکی از بالونهای فانوسی که از وین خریده بودیم رو روشن کرده بودن و فرستاده بودن هوا که البته این قسمت برای صدرا کمی غمگنانه بود و کلی براش گریه کرده بود که اون فانوسه تا کی روشن میمونه و کجا میره و بعدش چی میشه...وقتی هم که اومدن خونه هر سه تاشون خوشحال و خندان بودن.
یه چیز دیگه مساله خانه تکانی بود که با وجود اینکه توی خونه ما خیلی دیر اتفاق افتاد و خیلی کوتاه بود ولی برای صدرا بسیار چیز بد و بیخودی بود و همش میگفت تو رو خدا دیگه خونه تکانی نکن بزار خونمون همون جوری باشه .
ما طبق رسم هر سال از روز تولد امیرپارسا سبزه رو آماده میکنیم البته همیشه با عدس سبزه درست میکردیم ولی بابا امسال قره ماش گرفت و ما با اون سبزه گذاشتیم به خاطر همین سبزه مون یه کم دیرتر شکل گرفت ولی تقریبا 2 روز مونده به عید خیلی خوشگل شده بود و برای صدرا که امسال به همه چیز با دقت بشتری نگاه میکرد خیلی جالب بود.یک روز مونده به عید هم بابا یه تنگ بزرگ گرفت و به امیرپارسا و صدرا پول داد تا خودشون برن ماهی قرمز بگیرن اون 2 تا هم با خوشحالی زیاد حاضر شدن و رفتن یه ماهی گرفتن وقتی اومدن خونه صدرا از اینکه ماهی که اون انتخاب کرده بود رو امیرپارسا نخریده خیلی ناراحت بود میگفت یه ماهی بوده که نصف بدنش سفید بوده و امیرپارسا گفته اونو هیچ کس نمیخره چون زشته صدرا هم دلش به حالش سوخته بود و میخواست اونو بگیره به من میگفت سال دیگه میری اونو بخری اون بیچارست.بعد بابا فرداش قبل از تحویل سال که با صدرا رفته بود بیرون اون ماهیه رو که به قول امیرپارسا کسی نخریده بود، خرید و نمیتونین تصور کنین که صدرا چه قدر خوشحال بود و براش یه اسم هم انتخاب کرد و کلی در مورد فرز بودنش صحبت کرد...

