تبليغاتX
دومین فرزند: صدرا

دومین فرزند: صدرا

در خصوص خاطرات مربوط به فرزند دوم (صدرا) و موضوعات خانوادگی و تربیتی در مورد فرزندان

تقریبا قبل از دوسالگی، صدرا شروع به نقاشی کرد که البته این نقاشی ها چیزی نبود جز خطهای درهم برهم. چشم چشم دو ابرو را هم به این ترتیب خط خطی نقاشی میکرد اما از دو هفته پیش اول شروع به کشیدن یک بیضی و یک دایره درون اون کرد. بعد یکی دو روز این دایره های منظم را به صورت چشم و ابرو و خلاصه یک کله کشید.  

http://www.box.net/sadra

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23  توسط مامان صدرا  | 

صدرا بیش از حد شیطون شده و من حتی فرصت نوشتن در ویلاگش را ندارم. بانی ویلاگ هم دیگه ایرادی نمیگیره! بهرحال امروز دوشنبه تعطیل رسمی است موزه ها اکثرا نصف قیمت یا رایگان بودند. فرصت کردیم از موزه تاریخ طبیعی وین بازدید کنیم که بسیار دیدنی است و در بخش حیوانات آن تقریبا هر حیوانی را میتوان پیدا کرد. یکی از جاهای دیگری که رفتیم پارلمان بود. اونجا صدرا میگفت اومدیم تارلمان وین اتریش. هرچی میگقتیم ت نیست پ است سر حرف خودش بود. فیلم

پارلمان اتریش . روز ملی : 26 اکتبر

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19  توسط مامان صدرا  | 

در راستای سفرهای ما به اطراف نوبت به بایرن در جنوب آلمان رسید و به مونیخ رفتیم. خلاصه صبح حرکت کردیم و اول رفتیم سالزبورگ اتریش و چند تا جای دیدنی شهر رو دیدیم. صدرا توی شهر فقط به فکر راه بردن کالسکه اش بود و وقتی اونو به جایی مثل پای آدمها یا نیمکتها میزد کلی میخندید.بعد شب کنار رودخانه مونت سی تا جایی که میتونست خودشو خیس کرد وچون نتونستیم کنار رودخانه یه هتل پیدا کنیم به طرف مونیخ حرکت کردیم که ۵/۱ ساعت راه بود.صدرا توی راه خوابید و وقتی رسیدیم به مونیخ ساعت ۱۱ شب بود و ما سریع رفتیم خوابیدیم ولی صدرا از خواب بیدار شد و اول بهانه گرفت که چرا تاریکه بعد شیر میخواست بعد آب میخواست و کلی حالمونو گرفت.فردا صبح از چند تا جای دیدنی مونیخ بازدید کردیم و رفتیم به موزه ‌‌‌‌‌BMW. توی موزه رفتار صدرا خیلی جالب بود ماشینها رو با علاقه نگاه میکرد و بالاخره یکی از اونها رو پسندید و فکر کرد اینها خریدنیه ما هم به سفارش ایشون اونو براش میخریم.کلی التماس میکرد که پسر خیلی خوبیه و این ماشینو براش بخریم هر چی هم میگفتیم این ماشینها که فروختنی نیست تازه اگه هم باشه ما پولشو نداریم باور نمیکرد که آخرش با قصه های دختر یکی از دوستانی که همراه ما بودن حواسش پرت شد و ما تونستیم از موزه بیرون بیاییم. بعد از موزه رفتیم زندان داخو که زمان جنگ جهانی دوم ساخته شده بود.صدرا که همچنان به فکر اذیت و آزار رسوندن به امیرپارسا بود وقتی از ما پرسید اینجا کجاست بهش گفتیم اینجا بچه های بد که همه رو اذیت میکنن میارن زندانی میکنن ولی طبق معمول فقط حرف ما رو به علامت تعجب تکرار کرد ولی به روی مبارکش نیاورد که خودشم بچه بدیه گفت من که پسر خوبیم و به شیطنتتش ادامه داد.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 19  توسط مامان صدرا  | 

این هفته به پراگ رفتیم.توی راه صدرا خیلی کم خوابید و وقتی رسیدیم به هتل فکر میکردیم یه عالمه بخوابه ولی متاسفانه نه خودش خوابید و نه گذاشت باباش بخوابه یعنی منتظر بود که بابا چشمهاشو ببنده میگفت نه بابا بیدار شو تلویزیون نگاه کن ولی وقتی رفتیم که نقاط دیدنی شهر رو ببینیم تمام راه توی کالسکه خوابید و هیچ چیزو ندید ما حتی از کنار مغازه ای که توی سفر قبلیمون براش عروسک پینوکیو رو خریدیم هم رد شدیم ولی صدرا بیدار نبود که ببینیم بازم از عروسک شیطان که کنار در ایستاده بود میترسه یا نه.در عوض وقتی خواستیم از  کاخ و محوطه هیرادچانی دیدن کنیم که باید حدود ۲۰۵ پله رو بالا میرفتیم صدرا بیدار بود و خیلی هم با انرژی خودش تموم پله ها رو بالا رفت و توی راه هم حرف میزد و میخندید و وقتی بالا رسیدیم خیلی دیدن شهر پراگ از اونجا براش جالب بود حتی ما فکر میکردیم که موقع پایین اومدن باید بغلش کنیم ولی بازم خودش همه پله ها رو اومد پایین.شب ما آدم بزرگها پا درد گرفته بودیم و دوست داشتیم فقط بخوابیم ولی صدرا بازم کلی بازی کرد تا خوابید.

    

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 19  توسط مامان صدرا  | 

از دیروز تصمیم گرفتیم نقاط قشنگ و دیدنی وین رو هم به خاله فرشته نشون بدیم. اولین جایی که به پیشنهاد بابا رفتیم کنار دانوب بود البته اول تصمیم داشتیم بریم کنار دانوب بشینیم ولی چون پیدا کردن پارکینگ یه کم طول کشید و هوا هم خیلی خنک یا به عبارتی سرد بود قرار شد بریم فقط کنار دانوب راه بریم . بعد هم باز به پیشنهاد بابا رفتیم یه قایق موتوری کرایه کردیم که یعنی بابا راننده ما باشه ولی دوباره زورگویی صدرا گل کرد و تصمیم گرفت که رانندگی کنه اونم چه رانندگی! چند بار با امیرپارسا دعواش شد که چرا دست به فرمون زده و اونو میزد که من باید به فرمون دست بزنم بعد کج و کوله قایقو راه میبرد حتی اجازه نمیداد که بابا دست به فرمون بزنه خلاصه ما که میخواستیم یه کم روی رود دانوب آرامش داشته باشیم از پشت فقط به کارهای صدرا و جنگ و دعواهاش برای تصاحب فرمون میخندیدیم.بیچاره امیرپارسا هم قبول کرد که ایندفعه آروم بشینه و یه بار با بابا تنهایی بیاد تا خودش راننده قایق باشه.

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 1  توسط مامان صدرا  | 

از قبل تصمیم گرفته بودیم که وقتی از ایران برگشتیم صدرا رو از پمپرز بگیریم ولی وقتی اومدیم وین رفتیم مسافرت و نشد .چند روز پیش بالاخره به صدرا گفتیم تو دیگه باید بری دستشویی البته اول گفت نه آخه من کثیف میشم ولی ما بهش نشون دادیم که تازه تمیز هم میشه.خلاصه ۲ روز اول فقط کارمون این بود که هر ۱۰ دقیقه با اصرار و التماس و وعده و وعید ایشونو ببیریم دستشویی که البته چند بار هم دیر عمل کردیم و مجبور شدیم فرش رو آب بکشیم.بعد که دیگه کلافه شده بودیم یکی از دوستان اینجا پیشنهاد جالبی کرد اون گفت یه جور پمپرزهایی هست که مثل شورت میمونه از اونها براش بگیرید ولی بهش بگید این شورته نه پمپرز نباید کثیف بشه این جوری اگه یه وقت هم کاری کرد خونه نجس نمیشه من هم بلافاصله رفتم یه بسته از اونها گرفتم و بهش همینو گفتیم خوشبختانه از روزی که اینها رو گرفتیم هیچ مشکلی پیش نیامده و استرس ما و صدرا هم خیلی کم شده و صدرا هم خودش با خیال راحت هر وقت دستشویی داشته باشه میگه .شبها هم که تا حالا شکر خدا و گوش شیطون کر توی تختش بارون نیامده .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18  توسط مامان صدرا  | 

این هفته شنبه به اتفاق خانواده یکی از دوستان رفتیم مجارستان شهر بوداپست که فقط ۲ساعت و نیم با وین فاصله داشت. صدرا توی راه خوابید و اونجا خیلی سرحال و با انرژی بود. یکی از دوستان بابا و خانواده شون در آنجا خیلی به ما محبت داشتن و قسمتهای مختلف شهر رو به ما نشون دادن اونم با صبر و تحمل زیاد چون ما از هر مجسمه چند تا عکس میگرفتیم و خلاصه خیلی لطف کردن. صدرا هم که از این مجسمه ها و بناهای قشنگ سر در نمیاورد فقط با زهرا مشغول بازی کردن بود و تازه بهش میگفت زهرا خانم. بعد از نهار از ساختمان ریاست جمهوری بازدید کردیم که داخلش نمایشگاه ماشینهای مسابقه ای رالی بود و برای صدرا و امیرپارسا خیلی جالب بود البته صدرا فقط تو فکر سفارش خرید این ماشینها بود. بعد هم کنار بخشی از دانوب که در بوداپست جریان داره رفتیم که واقعا زیبا و دیدنی بود بیخود نیست که بوداپست رو مروارید دانوب مینامند .و بعد از اون یه کلیسا رفتیم که مثل غار بود و باید آروم صحبت میکردیم. صدرا که بغل باباش بود هم مثل همه ما آروم صحبت میکرد و همین که از غار اومدیم بیرون یه دفعه صداشو برد بالا و گفت بابا اومدیم بیرون؟ برای ما جالب بود که صدرا قانون پذیر شده بود وگرنه اونقدر شیطون هست که اگه بهش میگفتیم آروم صحبت کن میخندید و بلند صحبت میکرد ولی اونجا این کارو نکرد.به نحو عجیبی از باباش حرف شنوی داره. چیزی که ما در طول سفرمون در ایران در حسرتش بودیم.. برای صدرا از اونجا یه جعبه موسیقی گرفتیم که روش دو تا کفشدوزک میچرخند و حالا برای صدرا خاطره به قول خودش پوداپست رو زنده میکنه.

این هم عکس صدرا در حال پرواز بر فراز میدان قهرمانان بوداپست!!!

فیلم عکس صدرا در برنامه خونه به خونه

 hero's square, Budapest

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11  توسط مامان صدرا  | 

فلورانس شب در هتل سیتی شهرفلورانس اقامت داشتیم.صبح بناهای تاریخی شهر فلورانس رو گشتیم صدرا هم توی کالسکه ما رو همراهی میکرد البته بیشتر در حال چرت زدن بود.برای بچه های توی سن صدرا این چیزها جذابیت خاصی نداره اون از درشکه های وسط میدون فلورانس خیلی بیشتر ذوق کرد. ولی برای ما واقعا شهر فلورانس قشنگ و دیدنی بود و چقدر غبطه خوردیم به اینکه اینها چقدر در جذب توریست موفق تر از ایران عمل کردند. ظهر به طرف اتریش حرکت کردیم.توی راه چون غذا نداشتیم قرار بود دوباره بریم مکدونالد ولی سر راهمون هیچ مکدونالدی نبود برای همین بالاخره پیتزای ایتالیا رو گرفتیم که چون نمیتونستیم پیتزای گوشت بگیریم مجبور شدیم یه پیتزایی بگیریم که روش فقط پنیر پیتزا و سس داشت البته برای ما خوب بود ولی از نظر امیرپارسا که خیلی بد بود و صدرا هم این بار فقط توی فکر ساندویچ مکدونالد بود و ۱۰ بار گفت شما گفتین میریم مکدونالد.

نزدیک وین یه جا توقف کردیم برای هندوانه خوردن و استراحت.صدرا اونجا کلی دوید و آخرش هم روی نیمکت یه کرم ابریشم دید و مدتها با اون سرگرم بود ولی آخرش تصمیم گرفت اونو بکشه و با یه چوب میخواست خدمتش برسه.این سفر خیلی به ما خوش گذشت و یه چیز خوب این بود که خاله فرشته هم با ما بود امیدوارم یه روز بشه با همه اونهایی که دوستشون داریم بریم ایتالیا.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23  توسط مامان صدرا  | 

فردای اون روز ما صبح حرکت کردیم به سمت پیزا.ظهر به پیزا رسیدیم و یک راست رفتیم به طرف میدان اصلی شهر که توی اون برج پیزا و یه کلیسای خیلی قشنگ قرار داشتن.صدرا چون گرسنه اش بود و اسم اینجا هم پیزا بود با پیتزا اشتباه گرفته بود و همش میگفت مامان برو یه پیزا بخر دیگه.ما کلی عکس از پیزا انداختیم و صدرا هنوز توی فکر پیتزا بود.یه بار توی اصفهان مامان زری(مامان بابای صدرا) به صدرا گفت بیا دستتو بشورم صدرا گفت نه مامانا بلدن بشورن مامان زری هم گفت چرا مگه من دستم کجه که نمیتونم بشورم ؟! بعد وقتی رفتیم پیزا به صدرا گفتیم :صدرا ببین اینجا برج پیزاست ببین کجه بعد اونم یه کم فکر کرد گفت آهان اینجا مثل دست مامان زری میمونه و اشاره بود به  همون  قضیه  اصفهان. بعد ساعت حدود ۵ بعد از ظهر رفتیم شهر فلورانس که نزدیک پیزا بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23  توسط مامان صدرا  | 

وقتی از ایران اومدیم خاله فرشته هم همراه ما اومد وین ولی چون ویزای یک ماهه بهش دادن و ما هم دوست داشتیم که تا جایی که میتونیم ببریمش کشورهای مختلف همون فردای روزی که رسیدیم وین با یه برنامه ریزی که از قبل بابای صدرا کرده بود رفتیم ایتالیا.روز اول توی هتل گاریبالدی که اسمش برای صدرا خیلی جالب بود و همش با یه آهنگ خاصی اونو میگفت و میخندید اقامت داشتیم . این هتل در مستره در بیست کیلومتری ونیز قرارداره و با یک اتوبوس میشه به ایستگاه اتوبوس قایقی ها رسید. این دفعه شهر ونیز برامون مثل دفعه اول جاذبه نداشت ولی کارهای جالبی کردیم مثلا توی قایق اتوبوسی(به قول صدرا البته)جلوی قایق تونستیم بشینیم که خیلی برای بچه ها جالب بود و صدای برخورد آب با بدنه قایق باعث خنده صدرا شده بود.توی میدان مارکو پلاتز ایندفعه صدرا نشسته بود روی زمین و توی دستش بیسکویت گرفته بود و کبوترهای زیادی دورش جمع شده بودن که بیسکویت بخورن.صدرا حتی به اونها هم دستور میداد که بخورید دیگه و حتی یکی از کبوترها روی سرش نشست که بیسکویت هایی که روی سرش ریخته بود هم بخوره که صدرا یکدفعه جا خورد و این صحنه توی عکس ثبت شد.

صدرا در میان کبوترهای حریص میدان سان مارکو ونیز

دیگه از کارهایی که ایندفعه کردیم این بود که از پل ریالتو تا محل اتوبوسها که تقریبا بیست دقیقه راه بود توی کوچه های باریک شهر ونیز پیاده اومدیم که برای همه ما خیلی خاطره خوبی شد و حتی صدرا خیلی شیطونتر با وجود اینکه ظهر نخوابیده بود همپای ما تموم راه رو خودش پیاده اومد شب هم خیلی راحت خوابش برد البته نصف شب از روی تخت پرت شد پایین و فقط اومد بالا و گفت مامان من افتادم پایین و دوباره خوابید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 23  توسط مامان صدرا  | 

بعد از ۴۰ روز ما از ایران به اتریش برگشتیم.توی این مدت که ایران بودیم صدرا و امیرپارسا که شدیدا مورد توجه فامیل بودند هر چقدر تونستند شیطونی کردن و آتیش سوزوندن.صدرا از قبل هم شیطون تر شده.

ما یه مسافرت به اراک برای دیدار از عموی بچه ها داشتیم و یک بار هم به اصفهان رفتیم تا با مادربزرگشون دیدار داشته باشیم.توی اصفهان صدرا برای اولین بار توی میدون نقش جهان سوار درشکه شد که خیلی براش جالب بود و وقتی پیاده شد همش میگفت خوب حالا سوار این یکی درشکه بشیم ما هم که فرصت نداشتیم باهاش مخالفت کردیم و این مسئله باعث شد که کلی بدخلقی کنه.

توی ایران هر وقت با صدرا بیرون میرفتم باید براش یه ماشین جایزه میگرفتم این قانونی بود که خودش گذاشته بود که پسر خوبی باشه و توی خیابون خودش راه بره و بغل نشه . تا اینکه آخریها دیدم اگه بخواهیم هر دفعه یه ماشین براش بخرم و با احتساب همه اسباب بازی ها که از محبت پدر بزرگ و مادربزرگها و خاله و عمو بهش میرسه وقته رفتن باید کلی پول اضافه بار بدم برای همین یه دفعه بهش گفتم صدرا من دیگه پول ندارم برات ماشین بخرم و همه این ماشینها توی اتریشم هست . بعد خودش گفت دیگه پول نداری؟فقط بابا پول داره؟ منم گفتم بله . هر وقت یکچیزی میدید و میخواست میپرسید مامان این توی اتریشم هست من میگفتم بله از این بهترش هست بعد میگفت بابا پول داره برام اینو بخره ؟ میگفتم بله دیگه اصرار به خریدش نمیکرد و دیگه از این خریدهای اضافه راحت شدم.

دیگه از کارها و بلاهایی که صدرا توی این مدت سرمون آورد مثل کوبیدن سرش توی چشم مانیش(مامان من) کشیدن برگ گل و انداختن گلدون گل بزرگ وسط خونه .ریختن ظرف انگور وسط پذیرایی توی اراک و خط نشون هایی که میکشید برای بزرگ و کوچیک که مثلا باباجونو میخوام بزنم هر چی بگم کم گفتم که حتی یک بار مجبور شدم برای تنبیه ببرمش توی موتور خونه منزل پدرم که البته با اصرار مانی بلافاصله اومد بیرون و فقط برای ایشون اونجا هم یه جای دیدنی به حساب اومد.

خلاصه من همینجا از محبتهای بی دریغ پدر و مادرم و بقیه فامیل تشکر میکنم و امیدوارم صدرای شیطون ما دفعه بعد که اومد ایران یه نام نیک از خودش به جا بذاره.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10  توسط مامان صدرا  | 

 بالاخره بعد هشت ماه براي ديدن فاميل به تهران برگشيتم. شب اول صدرا الكي به همه چيز و همه كاري ميخنديد. باباش كه اين موضوع را شنيد به يادم آورد كه اميرپارسا هم همين واكنش را در موقعي كه بعد از مدتي طولاني  كسي از نزديكان را ميديد داشت، خنده ها و ذوق كردنهاي عجيب. واقعا همينطور بود.

صدرا بعد دور روز سرخوشي و سرگرم بودن با قيافه هايي كه چند ماه نديده بود،‌ اينقدر از ديدن عموش كه ظهر به ديدنمون اومده بود خوشحال شد و به بازي مشغول شد  كه ظهر نخوابيد. شب كه شد  بناي گير دادن را گذاشت. اوج اين بهانه گيري سر شام بود براي همين مجبور شديم صندوقچه اسرار را  رو کنيم و سي دي هاي Magic English را به او نشان داديم نميدوني چه احساسي داشت وقتي سي دي ها رو ديد. خيلي ذوق زده شده بود. ولي فقط بهش گفتيم توي کامپيوتر ميتون ببينه و اگه کامپيوتر يه دفعه خاموش بشه ديگه تا فردا روشن نميشه. (چون اخيراَ و تا قبل از اينكه به تهران بياييم آخر شب مي نشست و پشت سر هم مجيك ها را نگاه ميكرد به طوري كه تا 2 نيمه شب هم بيدار بود و ما هم مثل آپارات ها بايد منتظر مي مانديم حلقه سي دي را عوض كنيم براي ايشون! اين موضوع خيلي نگرانمون كرده بود و تنها اميد اين بود كه تهران از سرش بيفته .. )

باوجود اينکه خوابش ميومد  مثل دوره قبل نخوابيد و تازه چند دقيقه از نيمه شب گذشته بود كه خوابش برد من بيچاره بعد از مناظره تازه نشستم يه کم صحبت كنيم و ساعت ۱ رفتيم بخوابيم که يه سرفه ناگهاني اينجانب باعث شد که صدرا بيدار بشه و زد به سرش و تا ساعت ۲ و نيم نصف شب  گريه ميکرد. نهايتا بجاي مجيك انگليش از مجيك اينگدون استفاده كرديم تا خوابش برد.

صبح هم گفت بريم سوار اوبان UBAN بشيم. مجبور شدم ببرمش بيرون . چون شکمش هم کار نميکرد گفتم براش شربت سناگل بگيرم ولي چون گير داده بود به اوبان، سوار اتوبوسش کردم رفتم تا اسحاقي بعد 20 دقيقه تو ايستگاه وايستاديم تا اتوبوس برگشت حرکت کنه بعدم که دم داروخانه پياده شديم شربت نداشت! اومدم با كارت از تلفن عمومي زنگ بزنم ديدم تلفن خرابه! ايشونم همچنان گير داده بود به اوبان ... و ... آخه يكي نيست بگه چرا اين تلفنهاي عمومي هميشه خرابه؟!  چرا داروخانه ها عادي ترين شربت (ضد يبوست) را نبايد داشته باشند؟ و چرا هاي بسيار ديگه.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 14  توسط مامان صدرا  | 

واقعا این مطلب درسته که بچه ها تا کوچیک هستن بهتر میتونن زبان دوم یاد بگیرن.از وقتی که صدرا به دنیا اومده بود امیرپارسا یه سری cd آموزش زبان انگلیسی رو مرتب نگاه میکرد کم کم صدرا هم بهشون علاقه نشون داد ولی اوایل فقط موزیک شروعش رو دوست داشت بعد از یه مدت بعضی از قسمتهاشم با دقت نگاه میکرد. بعد از ۶ ماه که تو هتل اقامت داشتیم وقتی خونه پیدا کردیم برای اینکه صدرا مزاحممون نشه تا بتونیم کارهامونو انجام بدیم دوباره براش cd ها رو گذاشتیم، انگار همه دنیا رو به صدرا داده بودن کلی ذوق کرد .این مسئله حالا کلی برامون مشکل ایجاد کرده دیگه صدرا از وقتی از خواب بلند میشه میگه برام magic english رو بزار تا شب که بخواد بخوابه.الان تقریبا بیشتر مطالب اونها رو بلده ولی بعضی چیزها رو فقط از روی شکلشون میشناسه و اسم فارسی اونها رو بلد نیست مثل حیوانات.البته شاید ما باید بیشتر وقت بگذاریم و فارسی این چیزها رو هم بهش یاد بدیم.مثلا چند روز پیش به خانم یکی از همکارها که مانتوی قهوه ای پوشیده بود گفت لباس خانم براونه بعد گفت یعنی براون مانکی که من خیلی خجالت کشیدم تازه بعدشم گفت آقا یادا خان همشو بلده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15  توسط مامان صدرا  | 

دیروز صدرا یه کار عجیبی کرد.بابا داشت ناخنهای امیرپارسا رو کوتاه میکرد که صدرا رفت سراغشون و اول خیلی محترمانه درخواست کرد ناخن اونو اول کوتاه کنن ولی وقتی با مخالفت اونها روبرو شد با برسی که دستش بود آنچنان محکم به سر دادا زد که به قول خودش بارون قرمز از سرش سرازیر شد.کلی خون از سر امیرپارسا اومد و ما هم عزا گرفته بودیم نصفه شبی کدوم بیمارستان باید بریم که سرشو بخیه بزنن که خدا رو شکر با کمپرس یخ خونش بند اومد و دادای بیچاره با ناراحتی رفت خوابید.البته ما هم تا جایی که تونستیم صدرای جنایتکارو دعوا کردیم که چون خودش هم فهمیده بود کار خیلی بدی کرده اصلا ناراحت نشد و گریه نکرد و فقط میگفت معذرت میخوام ببخشید.

البته ایشون چون خیلی پررو تشریف دارن فردای اونروز میگفتن دادا میشه با دست بزنم توی سرت ،وقتی که دعواش کردیم گفت نه بابا با انگشت میزنم .بیچاره امیرپارسا که نمیدونه اصلا برای چی باید توی سرش خورده بشه مونده از دست این داداش شیطونش چی کار کنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 0  توسط مامان صدرا  | 

 

بازم یکی نبود،زیر گنبد کبود.روز بعد توی ویلا بودیم.کنار یک دریاچه بسیار زیبا.صدرا کوچولوی ما به اندازه تموم عمر کوچولوش اونجا کیف کرد.اول دنبال ۳ تا خرگوش بود بعد به یه قوی سفید و قشنگ نون میداد (عکس اینجا) بعدشم نوبت مرغابیا بود و قایق سواری.به قو اول نون میداد بعد چوب شور.قو شکمو هم تا جایی که میتونست چوب شور خورد.بعدش صدرا که گشنه اش شده بود روی زمین میگشت چوب شورهایی که قو انداخته بود برمیداشت که بخوره . وقت ناهار صدرا خیلی با علاقه غذا خورد و کلی هم تشکر کرد که غذای خوشمزه درست کردیم. صدرا انقدر در طول روز بازی کرده بود که نصف بیشتر راه رو خواب بود و وقتی ما کنار محل اسکی آلفاین وایستادیم و عکس گرفتیم اصلا متوجه نشد. وقتی هم که بیدار شد یه بار به قول خودش بالا کشید .الان صدرا هر وقت مجسمه قایقی که از ونیز براش خریدیم نگاه میکنه میگه :«مامان هادت میاد ونیز رفتیم سوار قایق شدیم،کیف کردیم؟» 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 18  توسط مامان صدرا  | 

به قول صدرا یکی نبود زیر گنبد کبود.چند روز پیش به پیشنهاد یکی از دوستان رفتیم ونیز البته محل استقرارمون توی هتلی در یکی از شهرهای وین بود که با ونیز ۳ ساعت فاصله داشت.صدرا که عاشق آب بازی و سنگ انداختن توی آب بود وقتی تعریف امیرپارسا از ونیز رو شنید که همه جای شهر آب داره کلی ذوق کرد و از  اول راه هزار دفعه گفت میخواهیم بریم ونیز سوار قایق بشیم.بگذریم که توی راه به قول خودش چند بار بالا کشید و گلاب به رویمان شد و زحمت شستن لباسها رو هم به گردنمون گذاشت بالاخره رسیدیم به شهر دالاخ که هتل اونجا بود صدرا هم که تو این مدت که دنبال خونه میگشتیم هر خونه ای میره در موردش نظر میده همه جای اتاق رو نگاه کرد بعد اومد نشست روی مبل و گفت از اینجا خوشم میاد همینو بگیریم ! ما هم اطاعت کردیم. فردا صبح به طرف ونیز حرکت کردیم و وقتی رسیدیم به پل اول شهر و این پل از روی رودخانه میگذشت، ُصدرا کلی ابراز احساسات کرد .بعد از یه قسمتی بیشتر دیگه ماشین داخل شهر نمیرفت و ماشینو توی پارکینگ گذاشتیم و نهار خوردیم بعد قرار شد سوار قایق بشیم که البته نمیدونم کی گفت سوار اتوبوس بشیم که چون صدرا وقتی سوار اتوبوس میشه انگار سوار هواپیما شده کلی ذوق میکنه ، تمام مدتی که میخواستیم سوار قایق بشیم همش میگفت نه اتوبوس سوار بشیم.که ما هم گفتیم اینجا فقط قایق اتوبوسی داره اونم قبول کرد.توی قایق خیلی براش جالب بود . البته قایق حداقل ظرفیت ۵۰ نفر رو داشت که بعضی ها نشسته بودن و بعضی ها وایستاده بودن مثل یه اتوبوس .برای ما آدم بزرگها خیلی شهر جالبی بود ولی صدرا فقط به داخل آب نگاه میکرد و هیچی نمیگفت گهگاهی یه مرغ دریایی توجهشو جلب میکرد . بعد از یه مدت سکوت هم گفت میشه اینجا توی آب سنگ بندازم من گفتم نه بعد یه کم فکر کرد و گفت دیگه بسه بریم خونه .

عکس. اینجا

بعد هم رفتیم میدان مارکوپلاتز که دیگه صدرا اونقدر اونجا بازی کرد که خسته  و گرسنه شد. توی این میدون برای آدم بزرگها یه چند تا ساختمان تاریخی وجود داشت و برای بچه ها یه عالمه کبوتر که با نون دادن بهشون همه دور آدم جمع شدن و بعضی ها هم روی دست و سر و کله آدم میشستن .صدرا هم که فقط میگفت من جوجو میخوام روی دستم. ما هم هرچی میگفتیم به دستور شما که نیست باید روی دستت نون نگه داری تا بیان گوش نمیکرد و نونها رو میریخت زمین و دستشو نگه میداشت تا جوجو بیاد . خلاصه من فکر کنم خاطره این میدان تا مدتها توی ذهن صدرا باقی بمونه .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13  توسط مامان صدرا  | 

آخر هفته به پراگ آمده ایم . اطلاعات ما نسبت به دیدنیهای پراگ بسیار کم و تقریبا هیچ بود چون برنامه ونیز را داشتیم و چون آب و هوای آنجا در تعطیلات بارانی بود و دوستان گفتند اگه بارانی باشه نمی ارزه رفتن به ونیز، در آخرین لحظه تصمیم گرفتیم به پراگ که با وین سه ساعت و نیم فاصله داره بیاییم.

چیزی که بیش از همه در نگاه اول جلب توجه می کند تعداد زیاد توریست، سنگفرشهای خیابان و کلیساها و قلعه های قدیمی است. دیروز به مرکز شهر رفتیم. کریستالهای پشت ویترین مغازه ها چشمها را خیره میکرد. همینطور که مشغول دیدن این کریستالهای زیبا اما بسیار گران بودیم دیدیم صدرا محو تماشای حرکت دادن پینوکیوی خیمه شب بازی توسط فروشنده یکی از مغازه های عروسک فروشی شده است. (بد نیست بگم عروسکهای شیطان و جادوگر به عنوان یکی از نمادهای این شهر قدیمی به صورت دست ساز به عنوان سوغاتی این شهر فروش میره). فروشنده وقتی دید که صدرا خیلی به این عروسکها علاقه مند است، به ما گفت صبر کنید یک لحظه و رفت و یکباره یک عروسک بزرگ شیطان را ،با پاهای سم دار و شاخ و قیافه کریه، به حرکت در آورد از فروشگاه آوردش وسط پیاده رو! وحشت صدرا که به طور طبیعی از اسم شیطان میترسید با دیدن نماد آن که بدو بدو به طرفش می آمد با جیغ و فرار همراه بود. بنده خدا فروشنده نمیدونست با این کار چه مشتری را پراند. از اونجا که رفتیم اما صدرا باز دلش هوای پینوکیو را کرد. بهرحال با اصرار صدرا رفتیم پول را تبدیل کردیم ( در اینجا کرون چک رایج است و هر ۲۶ کرون معادل یک یورو است) و تصمیم گرفتیم از همون مغازه بخریم . داخل مغازه شدیم. صدرا که به هوای پینوکیو با علاقه و خوشحالی وارد اونجا شده بود  مشغول دیدن پینوکیویی که براش انتخاب کرده بودیم شده بود که یکهو با دیدن شیطان که در گوشه ای ایستاده بود، سریع عقب عقب رفت. فروشنده که با آب و تاب ذاشت ماجرای بیرون مغازه را برای همکارش تعریف میکرد دستپاچه شد و یک کیسه کشید روی سر عروسک شیطان. خلاصه خاطره خیلی جالبی شده بود این داستان عروسک گردانی عروسک فروش!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 9  توسط مامان صدرا  | 

به نظر من توی دنیای امروز که بچه ها کارتونهای عجیب و غریب نگاه میکنن و خیلی سلیقه هاشون با  بچه های زمان ما فرق میکنه ساختن برنامه کودک خیلی سخت شده و خیلی مهارت میخواد که با پخش برنامه های زنده اونها رو پای تلویزیون نگه داشت.کاری که چند سالی هست که عموپورنگ تونسته با موفقیت اونو انجام بده.پریشب عمو پورنگ و امیرمحمد وین بودن و یه برنامه شاد و بسیار جالب برگزار کردن که هم برای بچه ها جالب بود و هم برای ما بزرگترها .بعد از اتمام مراسم عموپورنگ ،پخش موسیقی زنده و سنتی گروه آقای مختاباد شروع شد ولی نه تنها صدرا بلکه بیشتر بچه ها خسته بودند.به هر حال مجبور شدیم به خاطر صدرا سالن رو ترک کنیم وبه هتل برگشتیم .بعد متوجه شدیم که عموپورنگ در همین هتل محل اقامت ما ساکن هستن. دیشب که بهشون زنگ زدیم با وجود اینکه خسته بودن و دیروقت هم بود قرار شد تو لابی هتل همدیگه رو ببینیم .صدرا با خوشحالی زیادی لباسهاشو پوشید و تموم راه تا پایین میگفت برم به عموپورنگ بگم (من ایندده شما رو دوست دالم تو تیلویزیون میبینمتون)ولی وقتی رفت پیش عموپورنگ هیچی نگفت فقط میگفت میخوام خنده بخورم که ما نفهمیدیم چی منظورشه .چند تا عکس یادگاری هم انداختیم.

عموپورنگ و امیرمحمد امروز از اینجا رفتن پراگ. ولی خاطره خوشی که از اونها تو دل همه مون مونده به یادمون خواهد بود.امیدوارم همیشه موفق باشی عموپورنگ. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 19  توسط مامان صدرا  | 

 
    
 
فرا رسیدن عید نوروز و سال نو بر تمامی دوستان مبارک باشد.  

بعضی وقتها بچه ها یه چیزهایی میگن که آدم کلی خندش میگیره.حدود ۱ ماه و نیمه که صدرا شیر مادر رو نمیخوره . برای سفره هفت سین دنبال ماهی قرمز میگشتیم که یکی از همکارها زحمت کشید و یه ماهی برامون آورد صدرا خیلی با علاقه به ماهی نگاه میکرد و گهگاهی هم دستشو تو آب میکرد که به ماهی دست بزنه. باباش برای اینکه اون دیگه دست توی آب نکنه بهش گفت:صدرا این ماهی کوچولویه اگه تو آب دست بکنی اون میترسه و میره ها.صدرا یه نگاه به باباش کرد یه نگاه به ماهی بعد به من گفت مامان ماهی هنوز کوچولوئه هنوز۲ سالش نشده میتونه اینددون(یعنی شیر به زبان آقایاداخان)بخوره.ما هم خندیدیم حالا دیشب که رفته بودیم مهمونی به ماهی اونا نگاه کرد و گفت: مامان به نمم شما(نظر شما)ماهی اینا بزرگ نشده ؟من گفتم چرا بزرگ شده بعدرو به ماهی کرد و گفت :ماهی بزرگ شدی ۲ سالته اینددون نخور.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 10  توسط مامان صدرا  | 

نمیدونم باید با یه بچه حسود چی کار کرد .برای ما که امیرپارسا رو داشتیم که بچه آروم و خوبی بود  بعضی رفتارهای صدرا خیلی عجیبه .یکی از این رفتارهای صدرا که خیلی غیر قابل تحمله حسودی و انحصار طلبی اونه.تقریبا توی خونه همه چیزو برای خودش میخواد هر چیز که امیرپارسا بر میداره اون میگه نه این مال آقا یادا خانه (آقا صدرا خان).این مساله دیگه به برنامه های تلویزیون هم کشیده شده یعنی اگه توی برنامه ای یه بابا یا مامانی به بچه ای یه چیزی بدن میگه نه نی نی گریه کنه آقا بهش چیزی نده این برای منه.تازگی ها هم وقتی یه فروشگاه میریم اگه کسی یه چیزی  داره میخره میگه نه خانم دست نزنه مال منه.توی آسانسور هم اگه کسی بیاد تو میگه نه این نیاد.خلاصه من و امیرپارسا فعلا داریم با خنده این رفتار رو تحمل میکنیم ولی من نمیدونم تا کی امیرپارسا میتونه کوتاه بیاد. امیدوارم هرچی صدرا داره بزرگتر میشه این رفتارهاش کمتر بشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 20  توسط مامان صدرا  | 

     بعضی وقتها انگار تاریخ تکرار میشه .همین ۵ سال پیش یه شب توی بیشکک هر کار میکردیم امیرپارسا خوابش نمیبرد و اجازه هم نمیداد که ما چراغو خاموش کنیم. بابای امیرپارسا که باید فرداش میرفت سر کار یه دفعه گفت زمانهای قدیم یه آقای شبگردی بود که شبها میومد توی کوچه ها و با صدای بلند میگفت شهر در امن و امان است آسوده بخوابید بعد هم گفت امیرپارسا اگه نخوابی آقای شبگرد میاد میگه شهر در امن و امان است .این جمله ظاهرا ترسناک نبود ولی امیرپارسا رو ترسوند وگفت نه آقای شبگرد نیاد و بلافاصله اجازه داد که چراغ خاموش بشه و خوابید. حالا بعد از ۵ سال چند شب پیش صدرا نمیخوابید و همش یه کلمهء الکی مانگالا مانگال رو میگفت و میخندید یه دفعه باباش به یاد آقای شبگرد افتاد و به صدرا قضیه اونو گفت ولی چون صدرا یه کم پررو تشریف داره، باباش مجبور شد بره و توی اتاق دیگه به سبک آقای شبگرد با صدای بلند صحبت کنه و با موبایل صداشو ضبط کنه . بعد هم اومد توی اتاق و به صدرا که باور نمیکرد آقای شبگردی باشه گفت بخواب من آقای شبگردو دیدم داره میاد بعد هم یواشکی موبایلو روشن کرد . وقتی صدای آقای شبگرد اومد صدرا تازه فهمید که قضیه جدیه و اومد روی تخت و رفت زیر پتو و گفت چشم آقای شبگرد ما داریم میخوابیم و دیگه حرف نزد البته اجازه نداد چراغ خاموش بشه ولی خوابید . هنوز هم ما بیشتر شبها با کمک صدای آقای شبگرد میتونیم صدرا رو بخوابونیم. به هر حال بعد از چند سال یه چیزهایی برای آدم تجربه میشه.

این هم یادداشت مربوط به شبگرد امیرپارسا که مربوط به خرداد سال ۱۳۸۳ میشود. اینجا 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 20  توسط مامان صدرا  | 

به نظر من برای بچه های دوم، یادگیری خیلی چیزها آسونتره چون اگه مامان و باباها حوصله نداشته باشن میتونه از برادر یا خواهر بزرگترش اونها رو یاد بگیره.صدرا از وقتی که یک سالش بود علاقه زیادی به سی دی های Magic English امیرپارسا داشت به طوریکه هر وقت میخواستم غذا درست کنم برای اینکه اون مزاحمم نشه براش اون سی دی رو میذاشتم و صدرا با علاقه محو دیدن اون میشد.اما یه وقفه ۵ ماهه باعث شد که اون از دیدن سی دی ها محروم بشه البته همیشه سراغ اونها رو از ما میگرفت ولی ما دسترسی به اونا نداشتیم.تو این مدت بابای صدرا و امیرپارسا تصمیم گرفتن با هم بیشتر انگلیسی صحبت کنن و از صدقه سر اونها صدرا هم خیلی لغت انگلیسی یاد گرفته .الان اون تمام رنگها رو به انگلیسی بلده حتی پررنگ و کمرنگ رنگها رو هم میگه،تا ده اعداد رو به انگلیسی میشناسه و میگه،بعضی عبارات رو هم خودشونو میگه و هم برای ما معنی میکنه مثلا میگه "مامان آی ام تایرد"بعد میگه یعنی من خسته ام،یا "آی ام جلوس" یعنی من همش میگم این مال منه،چیزهای دیگه که بلده :angry_sad_happy_dangerous_poisenous_حالا ما نمیدونیم اینکه صدرا این چیزها رو خیلی راحت یاد میگیره به خاطر دیدن اون سی دی هاست یا نه.البته چند روز پیش که این لب تاب اومد ما یکی از اون سی دی ها رو براش گذاشتیم که خیلی عکس العمل صدرا برامون جالب بود اون مرتب میگغت خوشم میاد و دست میزد و میخندید و بعضی از کلمات رو که حالا بلد بود تکرار میکرد و به ما میگفت الان اینو گفت .حالا امیرپارسا هم انگیزه بیشتری برای زبان آموزی داره چون نمیخواد از صدرا عقب بیافته.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 19  توسط مامان صدرا  | 

از وقتی که صدرا دوسالش شده و شیر خوردن را کنار گذاشته بیشتر از گذشته خواب میبینه. میشه گفت هرنصفه شب یا نزدیکای صبح چند بار بلند میشه و در همان حالت خواب آلودگی، خوابش را تعریف میکنه. بیشتر خواباش مربوط به بحثاش با امیرپارسا میشه. مثلا میگه مال آقا یادا خان (مال آقا صدرا خان هست)،من با چنگال میخورم، من دوباره عبدانی هستم یعنی انگیری ام! (دوباره عصبانی ام یعنی angry هستم)

در مورد صحبت کردن و جملات قصار صدرا باید بگم از زمانی که شروع به حرف زدن کرده به سرعت پیشرفت کرده به طوریکه جملات را کامل واضح و با فعل درست به کار میبره. چندتا از این جملاتش که الان یادمه اینهاست:

اینقده غذای امام حسین دوست دارم (بخش دوم اینقدر و دارم را با مَدّ کامل میکشه!) بعد اگه چیزای دیگه ای هم همزمان یادش بیاد که دوست داره، اسامی اش را در یک جمله میگه اینقده غذای امام حسین و دارچین و شله زرد را دوست دارم.

بریم سوار اتوبوس ۱۳ آی قشنگ قشنگ نازنین بشییییم.

پاینده مانی و جاودان آستان جمهوری ایران (قسمت آخر سرود ملی با همون تم خودش ولی با این شکل!)

استفاده از فقط و اما و آخه در جملات. ضمن اینکه صدرا خودش را خیلی تحویل میگیره و بدون اینکه کسی بهش گفته باشه برای خودش القابی را درآورده و همیشه درجملاتش استفاده میکنه مثل آقا یاداخان این را میخواد، آقا یادا خان ناراحته . آقای گدندس یادا خان (آقای  مهندس صدرا خان). البته بیشتر وقتها که میخواد با امیرپارسا بازی کنه و اخلاقش سرجاش هست برادرش را هم خیلی تحویل میگیره مثلا میگه امیرپارسا خان، دادا خان!! شبها هم که میخواد بره بخوابه به بالای تخت دو طبقه نگاه میکنه میگه اب به خیر عزیزم و تا جواب نشنوه همین را مرتب تکرار میکنه.

جملاتش از ذهنم پریده هرکدام یادم اومد به این یادداشت اضافه میکنم. البته صدرا کلمات انگلیسی را هم به راحتی یاد میگیره و به کار می بره که در یادداشت بعدی جداگانه مینویسم چون دایره کلمات و جمله های انگلیسی اش مرتب داره زیاد میشه . پس تا بعد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 11  توسط مامان صدرا  | 

خدا را شكر لپ تاپ هم رسيده است و از اين پس انشالله ميتوانم از اينترنت هم بيشتر استفاده كنم. 

 امروز صدراي عزيز  ما ۲ ساله شد.

عكس تولد صدرا با تأخير يك روزه !   دو سالگي صدراي عزيز

در شب دو سالگي صدرا برف شديدي شروع به باريدن كرد. به اصرار اميرپارسا به پياده رو و محوطه دورادور مجسمه هايدن رفتيم و بچه ها تا دلشان خواست برف بازي كردند. اين اولين برفي است كه صدرا در آستانه دو سالگي خود با تمام وجود آن را حس كرد...

 البته اين شب تولد بدون كيك و شمع و هديه به پايان رسيد. ببينم با اين امكانات كم اينجا ميتوانم براي فردا كيكي تهيه كنم يا نه؟

در مورد عكسها دو تا نكته بگم يكي اينكه اين لباسهاي ۳ سالگي اميرپارساي عزيز است (پوتين، كاپشن و شلوار) كه عيناً بر تن صدرا است اينطور كه پيداست صدرا خيلي درشت تر از برادر بزرگترش ميشه. نكته ديگه هم اينه كه با موبايل گرفته شده و كيفيت خوبي نداره چون باباي بچه ها دلش نيامد دوربين عمر و نفسش" را توي اين برف و بوران بياره! نمیدونم چه مشکلی داره بعضی نمیتونن این عکسا را ببینن. 

اگه عكسها ديدنش مشكل داره فكر كنم روش راست كليك كنيد برين قسمت Properties  آدرسش را وردارين يك جاي ديگه باز كنين باز ميشه!!

شب تولد صدرا  برف بازي صدرا شب تولد صدرا و برف بازي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 8  توسط مامان صدرا  | 

در مورد كاهلي من ،  بله حق داريد. اما سعي ميكنم زودتر بنويسم 

۱) صدرا  رنگهاي زرد، آبي، قرمز، نارنجي، صورتي، بنفش، سياه، سفيد، قهوه اي و كرم  را به راحتي آب خوردن ياد گرفت و كاملاً رنگها را از هم تميز ميده. جالب تر اينكه انگليسي رنگها را هم ياد گرفته و با گفتن اسم رنگ به انگليسي و يا گفتن همزمان انگلیسی و فارسی اون، ما را غافلگير ميكنه. مثلاً ميگه زرد ميشه Yellow ...

۲) ديشب صدرا حرفي زد كه ما چند ثانيه اي بهت زده نگاهش كرديم و بعد هر سه نفري ذوق زده ناخودآگاه براش كف زديم:موضوع اين بود كه دوباره درد مربوط به ستون فقرات بابا سراغش اومده. من همينجوري به صدرا گفتم صدرا دعا كن بابا خوب بشه صدرا هم نگاهي به بابا كرد و با احساس گفت : "بابا، ايتالله (انشالله) كمرت (كمرش) اوب (خوب) بته (بشه)"، "ايتالله كمرت اوب بته ، عزيز بته، قوي بته" اينكه صدرا در ذهنش دعا كن خوب بشه را به انشالله خوب بشه تبديل كرده بود براي ما حيرت آور بود...

۱۷/۱۱/۸۷ : دعاي صدراخيلي زود اثر كرده و با نرمشهاي خاصي كه تحت نظر يك استاد تكواندو ميبينه حالا خيلي بهتر شده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 23  توسط مامان صدرا  | 

خوب جداي دوري از رايانه و اينترنت، من فكر كنم به روز نشدن اينجا شايد ناشي از كاهلي نويسنده اصلي باشهوگرنه در اين دهكده جهاني يك كافي نت كه پيدا ميشود براي به روز كردن يادداشتها.!بهرحال عمر سريع مي گذرد و من اگرچه وقت كمي دارم اما تا زماني كه نويسنده اينجا بهانه اي براي به روز نكردن نداشته باشه اينجا را به روز خواهم كرد.

صدراي تا كمتر از يكماه ديگه دوساله ميشه . صدرا از يكماه پيش و از دهه محرم شروع به گفتن جملات كامل (با فعل و فاعل و مفعول) ميكنه و ميشه گفت كه ديگه كاملاً به حرف افتاده است.

به نظر من milestone يا بهتر بگويم يك پيشرفت بزرگ صدرا، ياد گرفتن رنگها و به زبان آوردن نام آنها است: از يكسال و ۱۰ ماهگي است. رنگهاي قرمز، آبي، زرد، سبز، نارنجي، قهوه اي، سياه و سفيد را به راحتي تشخيص ميدهد.

نكته خيلي عجيب قبل از اين كه حتي زمينه تحقيقي براي كساني كه روي موضوعات زبان كودكان كار ميكنند ايجاد ميكنه اينه كه: صدرا براي تعدادي اسم (حدود ۵۰ اسم) زبان اشاره اي جديدي ابداع كرده كه همراه به زبان آوردن آن اسامي اشاره مربوطه را هم نشان ميدهد. اولين بار اين نكته را زماني كه صدرا يك سال و نيم بود و  در يك عكاسي منتظر تعمير دوربين عكاسي ام نشسته بودم متوجه شدم. به صدرا علامت تبليغ باطري دوراسل را جلوي پيشخوان نشان دادم و گفتم خرگوشه را ببين خرگوش صورتي بعد صدرا رفت سمت اين عكس و اول گوش خودش را كشيد و گفت (اگوش) بعد هم دستش را از بالا تا پايين روي صورتش كشيد و گفت (اوواتي)! من اول متوجه نشدم بعد يكهو فهيمدم كه همزمان با زبان اشاره هم خرگوش صورتي را نشان داده است(در ذهن او گوش نماد خرگوش و صورت نماد صورتي بود) كشف اين خلاقيت وي برايم بسيار جالب بود.

از آن زمان به بعد بدون اينكه ما به او شكلي يا اشاره اي را ياد بدهيم اشارات و  علامتهايي بيشتري را براي برخي اسمهايي كه بر زبان مي آورد، از خود نشان داد. از زمان يك سال و نيمگي اين زبانش را گسترش داده است و حالا فرهنگ زبان اشاره اي او به حدود ۵۰ اسم رسيده است كه هنوز  ريشه بسياري از  اين اشارات براي ما مشخص نشده است. جالب اينكه هيچگاه اشارات را تغيير نميدهد و حتي اشارات بسيار نزديك با يكديگر را به ادرستي نشان ميدهد.

جديد !   به قول معروف،  "شنيدن كي بود مانند ديدن"  قسمتي از اين زبان اشاره اي را در اينجا ميتوانيد ببينيد! البته همون اولش بازيش گرفت . فيلم ديگه اي ازش با موبايل گرفتيم كه اگه پيدا كرديم  بعدا ً در اينجا ميگذارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 0  توسط بابای امیرپارسا و صدرا  | 

سلام. من هنوز دسترسي به اينترنت ندارم. البته توي يك سال و نيم گذشته صدرا به حدي وقتم را گرفته كه كمتر ميتونستم پاي كامپيوتر بنشينم اما الان جاي خالي اين دستگاه و اين ابزار خيلي مشخص است...  فعلاً فقط تونستم عكس از طريق موبايل به اين آدرس بفرستم. تا بعد كه انشالله همه چيز برقرار بشه وضعيت وبلاگ به همين شكل خواهد بود 

چشم انداز پنجره : رو به يك كليساي قديمي    

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 4  توسط مامان صدرا  | 

صدراي يك سال و ۸ماهه در كنار دینا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 4  توسط مامان صدرا  | 

 ۲۹ مرداد ۱۳۸۷ صدرا ۱۸ ماهه یا یکسال و نیمش میشه. نمایشگر سن کودک را هم که از وبلاگ هيراد  گرفتم در پایین پایین وبلاگ گذاشته ام. البته دو سه روزي جلو است!

فرارسيدن نيمه شعبان و ميلاد امام زمان (عج)  را به تمام دوستان تبريك ميگم. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 21  توسط مامان صدرا  | 

اولین عکس پرسنلی صدرا در یکسال و پنج ماهگی

 صدرا تا دو هفته دیگه (یعنی ۲۹ مرداد)  به ۱۸ ماهگی یا یکسال و نیمگی میرسه. و اولین عکس پرسنلی اش را هم انداختیم.وقتی صدرا چیزی می­خواد یا حرفی میزنه تقریباً کسی به غیر از من و بابای صدرا و امیرپارسا چیزی متوجه نمیشن که البته فکر کنم هر پدر و مادری چنین تجربه ای دراین مورد دارن. در مورد کلماتی که صدرای ۱۸ ماهه ما میگه باید گفت خیلی از این کلمات را با استفاده از تشدید کلمات یا حالت تو دماغی یا به اصطلاح "غنّه" ادا میکنه (یک چیزی مثل تلفظ button در زبان انگلیسی) !

کلماتی که تلفظش را متفاوت با فارسی آن میگه:

اگونّه : انگشتر

دَدین : ترش، شور، تند

گون: سوسک

گونّه: گوجه

ادین ادین: دستمال مرطوب

قوق: شیر/ دوغ

اینگادون: شیر مادر

گاگاگون: لالایی

ادینَّه: شب به خیر

ادین دَه: جاروبروقی

گُگ: گل

ددون: پنکه

 

کلماتی که تلفظش را تقریباً شبیه فارسی آن میگه:

عَم: عمو

نَنین: شلیل

دَدِ: سرده (یخ)

دآدِ: داغه (کتری، چای)

نایی: چای

دَت: دست

أب: اسب

بو: بوق

دَدِه : دنده (ماشین)

وَمون : فرمان

نَ نِ: بچه کوچک (نی نی)

دَدون: دندون

بَ: برق

 

کلماتی که تلفظش را کاملاً شبیه فارسی آن میگه:

آب

آینه

پا

بو

دادا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 18  توسط مامان صدرا  |