
از آخرین باری که یه مطلب جدید برای صدرا نوشتم فکر کنم ۴ ماه گذشته. وقتی مکه بودیم امیرپارسا از کارهای صدرا گزارشهایی میداد که برای ما هم که اونجا اونها رو میخوندیم جالب بود دستش درد نکنه. بعد از برگشتن از حج کارهای ما برای جمع و جور کردن وسایل خونه شروع شد چون دیگه قرار بود برگردیم ایران.کار بسته بندی وسایل خیلی سخت بود چند دفعه هم خاله نرگس اومد کمک. اتفاقا توی اون مدت اسباب بازیهای صدرا رو هم توی کارتن ها گذاشته بودیم که تازه اول دردسر بود چون صدرا گیر داده بود به یه قطار سبز داشته ولی واقعا تا اون روز توجهی هم بهش نمیکرد خلاصه چند تا کارتن رو مجبور شدیم دوباره باز کنیم ولی توی اونها نبود این شد که صدرا تا خود ایران هم منتظر موند تا به کارتن قطار سبزه برسه... فکر کنم تقریبا آخرین کارتنی که باز شد توش قطار سبزه بود و صدرا کلی ذوق کرد وقتی بهش رسید.
حدود ۱۰ روز قبل از اومدنمون به ایران خونه رو تحویل دادیم و رفتیم به یه آپارتمان دیگه نزدیک کلیسای سوخته .اونجا رو صدرا خیلی دوست داشت چون هم بزرگتر از خونه خودمون بود هم صدرا دیگه راحت بود که هر کاری میخواد بکنه. توی اون مدت چون ماشین رو هم فروخته بودیم فرصت بیشتری داشتیم که با هم سوار اوبان و اشتراس بان و ... بشیم هوا هم واقعا خوب بودیم خلاصه یاد همه اون روزها واقعا به خیر.
بالاخره روز چهارشنبه ۱۴ دی ماه سوار هواپیما شدیم و اومدیم ایران . بیشتر دوستامون برای بدرقه اومده بودن فرودگاه .صدرا و فرزانه هم تا لحظه آخر دنبال هم دویدن و بازی کردن . از همه اونها ممنونیم و دلمون برای همه دوستهای خوبمون حسابی تنگ شده
توی این مدت که اومدیم ایران درگیر آماده کردن خونه و جمع وجور کردن وسایل بودیم. صدرا از اینکه نمیتونه از صبح تا شب کارتون ببینه خیلی شاکیه خیلی وقتها دلش هوای وین رو میکنه و به من میگه اصلا بیا بریم وین پیش فرزانه . اون هنوز وقتی میگه به من خودت غذا بده میگه هر قاشق رو بگو مثلا ماشین آقای فلانی بره تو پارکینگ و من ماشین همکارها رو میگم و وقتی اشتباه میگم اون میگه نه ماشینشون این نبود ...
الان صدرا که فهمید من دارم در مورد اتریش مینویسم اومده میگه میخواهی اسم همه دوستهام توی وین رو بگم تا برام بنویسی گفتم بگو و اون به ترتیب اینجوری شمرد: فرزانه ـ مجتبی ـ امیر ـ حسین ـ یاسمین ـ علیرضا ـ ریحانه و بهار
دیروز تولد صدرا بود البته ما هفته قبل توی اصفهان برای صدرا و پسر عموش سروش تولد گرفتیم . دیشب فیلم شبی که صدرا دنیا اومده بود رو براش گذاشتیم ببینه که خیلی براش جالب بود و همش از قیافش و گریه کردنش اشکال میگرفت . از طرف دیگه گذشت ۵ سال و گذر سریع عمر را هم به ما یادآور می شد... یاد پارسال بخیر که تولد فرزانه و صدرا رو با هم تو خونمون گرفتیم و چه قدر خوش گذشت.
الان صدرا وارد ششمین سال زندگیش شده از امروز دارم با بن بن بن باهاش کلمات رو کار میکنم و اون صبح تا حالا بلد شده آب و گل و مو و دست و پا و توپ و ... رو بخونه و به قول خودش داره سواد یاد میگیره که بتونه کتاب بخونه...
برای اینجا و به این مناسبت میخواستم عکس تولد صدرا و فرزانه پارسال را بگذارم که سرعت کند اینترنت نگذاشت. ...!!!
برچسبها: صدرا تولد وین
همین دو سال پیش بود که یک مسابقه با جایزه برای هرکسی چه کوچک و چه بزرگ که بتونه بند بالای انگشتش را خم کنه گذاشته بودیم. (لینک مطلب اینجاست ) . البته شرطش این بود که بتونه انگشت هر دو دستش را خم کنه و عکسش را هم برای ما بفرسته. اون زمان فقط یک نفر یعنی علی جان از مشهد (وبلاگ سنجاقک) توانست عکسش را برای ما فرستاد و جایزه گرفت. (البته وبلاگ علی جان حدود یکسال است که بسته است عکسی هم که برای ما فرستاده بود خودبخود حذف شده و ما هم دیگه اصلا ازش خبری نداریم!)
چند روز پیش بابای صدرا اومد و گفت بعد از دو سال نفر دوم مسابقه انگشت صدرا هم مشخص شد و او کسی نیست جز امیر رضای عزیر. نکته جالبش اینه که خانواده امیر رضا جان هم که اینجا زندگی میکنن مشهدی هستن!

اولین برنده: علی از مشهد دومین برنده: امیر رضا از مشهد مقیم اتریش سو مین برنده: ؟

لینک مطلب دو سال پیش: مسابقه با جایزه (برای هرکسی که بتونه بند بالای انگشتش را خم کنه)!
همین طور که تو مطلب قبلی نوشته بودم، صدرا ای که داره میره تو ۵ سال به ارمغان ۱ ساله حسودی میکنه ولی از امروز حسودی صدرا به ارمغان کم شده و ما به خاطر اخلاق خوبش قراره به صدرا جایزه بدیم و از وقتی مادر بزرگ و زن عمو ی صدرا اومده بیشتر از ۴ جایزه ی قشنگ گرفته و همین طور که در وبلاگ خودم نوشتم دیگه جایزه ها تو اتاقش پر شده.
ولی خوب کیف می کنه ها! صدرا یه مشکلی که داره اینه که قول میده ولی عمل نمی کنه مثلا می گه از ساعت ۷ نوبت شما ها است که بزنین رو شبکه ی جام جم و روز نوبت منه (صدرا) تا کارتون ببینه ولی امروز که بازی ایران و بحرین بود با کلی التماس گذاشت بازی رو ببینیم. خیلی خوب می شد اگه به ای قول هایی که میده عمل می کرد. حالا سر یک توپ با هم دعواشون شده!
امیرپارسا![]()
سال پیش قرار شد من بابا ی صدرا و امیرپارسا بریم مکه و مامان من اومد تا از بچه ها نگهداری کنه ولی بابا مریض شد و نتونستیم بریم.قرار شد امسال بریم. برای نگهداری از بچه ها مادر شوهر و جاری من اومدن. پرواز آنها دوشنبه رسید. صدرا هم توی تلویزیون دیده بود به قول خودش نی نی ها کثیف هستند وقتی ارمغان رو دید همین فکر رو کرد.و چون ارمغان کوچیکه ما یک کمی زیاد قربان صدقه اش می ریم صدرا هم میگه چرا هیچ کس من رو دوست نداره؟ اگر وقتی ما نباشیم هم بخوادد این جوری کنه هر روز میشه داد و دعوا.
۳ ساعت دیگه می ریم فرودگاه.تا وقتی که ما نیستیم امیرپارسا وبلاگ صدرا رو می نویسه.
بعد از موزه لوور ما دوباره با مترو رفتیم خیابان شانزه الیزه و طاق نصرت رو دیدیم و بعد هم رفتیم کاخ انولید که محل دفن ناپلیون و همسرش و چند تا از افسران ارتش بود کنار در به مسول کاخ گفتیم میشه کالسکه رو اینجا بزاریم اونم قبول کرد ولی وقتی کوله پشتی رو هم گذاشتیم دوید دنبالمون و گفت اینو نباید بزارید چون از دوربین مدار بسته می بینند و مشکوک میشن خلاصه نشد اینجا رو هم بهم بریزیم.
بعد رفتیم موزه جنگ البته فقط از بیرونش که توپهای جنگی رو گذاشته بودن و برای اولین بار مجسمه ناپلیون رو اونجا دیدیم و برای صدرا نحوه گذاشتن دست ناپلیون توی کتش جالب بود و میگفت یعنی همیشه دستش اینجوری بوده.
بعد دوباره سوار مترو شدیم و رفتیم تا برج ایفل. البته اول از کنار موزه میلیتاری به طرف ایفل رفتیم.اونجا یه حوض قشنگ بود و پشت اون چند ردیف شیشه که به زبانهای مختلف نوشته شده بود سلام و به زبان فارسی هم بود. بعد بازم از راه دور چند تا عکس از ایفل انداختیم و صدرا در همه موارد فقط در حال اذیت کردن و هل دادن امیرپارسا و خنده و شکلک درآوردن و خراب کردن عکسها بود.
شی که به هتل برگشتیم تصمیم گرفتیم که فردا بعد از دیدن کلیسای قلب مقدس بریم به طرف لاهه یا بروکسل .
بعد از اینکه از بخش مصر دیدن کردیم، برگشتیم وارد بخش ریشیلیو شدیم که بخش ایران، مونالیزا و مجسمه ها و نقاشیهای معروف داوینچی اونجا بود. صدرا از کالسکه پیاده شد و ما هم کالسکه و سه پایه دوربین و کوله پشتی رو همان پایین گذاشتیم و بالا رفتیم. پله ها را که بالا رفتیم مجسمه الهه پیروزی بالدار که مربوط به حداقل ۲۲۰۰ سال پیش بود را دیدیم. اونجا بازدیدکنندگان زیادی دور اون جمع شده بودن و عکس می گرفتن. توی پاگردی که مجسمه بود شلوغ بود و ما هم که راهی سالن نقاشی ها شدیم که در یکی از سالنهای فرعی اون، تابلوی لبخند ژکوند مونالیزا راگذاشته بودن. اونجا خیلی شلوغ بود اما تونستیم از نزدیک این تابلوی معروف را ببینیم و چند تا عکس هم از بچه ها گرفتیم.
بعدش هم برگشتیم تا از اونطرف مجسمه بالدار بریم سمت قسمت ایران. اما چیزی دیدیم که باورمون نمیشد: حتی یک نفر هم در راه پله یاکنار مجسمه بالدار نبود. خیلی تعجب کردیم. جایی که شلوغ بود یکدفعه خالی از بازدید کننده شده بود. نگاه کردیم دیدیم قبل از راه پله ها، هم از بالا هم از مسیرهای پایین، یه نوار بسته بودن و تعداد زیادی مامور امنیتی هم مردم رو عقب میفرستادن و نمیزاشتن کسی جلو بیاد اول برای ما مهم نبود و باید از یه راه دیگه میرفتیم ولی مساله این بود که کالسکه صدرا پایین پله ها بود که بابا رفت که بپرسه چرا نمیزارن بریم پایین ولی پلیس جواب نداد و فقط میگفت لطفا دور بشید.
یه دفعه بابا گفت نکنه به خاطر کالسکه است و رفت به پلیسها گفت دلیل این بگیر و ببند چیه؟ گفتند مشکل فنی ! بابا بهشون گفت احیاناٌ این مشکل فنی مربوط به کالسکه بچه ما که پایین پله هاست نمی شه؟! مامور امنیتی با شنیدن این سوال فریادی کشید و می خواست با بیسیم خبر بده اما با اون دادی که کشید احتیاجی به بیسیم نبود. اون به فرانسوی چند کلمه پشت بی سیم گفت و یکدفعه مامورای بیسیم به دست شروع به جمع کردن نوارهای راه بندان کردن و ما تازه فهمیدیم که کالسکه ما بیشتر از نیم ساعته که مهمترین قسمت موزه لوور رو بسته و مامورای امنیتی را گذاشته سر کار چون اونها فکر کردن که این کوله پشتی صدرا و ساک سه پایه دوربین عکاسی توش بمب بوده که ماگذاشتیم اونجا و رفتیم .
زمانی که با رییس اونها به سمت پایین پله ها می رفتیم اون فقط به ما گفت رها کردن وسایل در موزه ممنوع است چون مساوی با بمبگذاری تلقی میشه. توی راه پله ها من که پشت سرشون می آمدم داشتم بی صدا از خنده روده بر می شدم و اگر هشدارها و علامتهای بابا نبود نمیتونستم جلوی خنده ام را بگیرم. اما نکته جالب دیگه این بود که بعد از اینکه موضوع برملا شد و ما کالسکه مون را برداشتیم، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بود و اون همه مامور یکدفعه غیب شدند. به خاطر این موضوع، همه راهروهایی که به این قسمت ختم میشد رو بسته بودن و این همه بازدید کننده که هر دقیقه صدها نفرشون از جلوی اون مجسمه عبور می کردند را معطل نگه داشته بودند.
این موضوع خوشبختانه به خیر گذشت و مشکلی پیش نیامد اما بسته شدن مهمترین قسمت موزه لوور، خاطره ماندگاری از سفر ما به پاریس و بازدید از موزه لوور شد. بعد از اون رفتیم قسمت ایران موزه لوور رو دیدیم که خیلی جالب و قشنگ بود حیف که فکر نکنم صدرا هیچ وقت موزه لوور یادش بمونه .
جیب برهای پاریسی بعد از موزه لوور که تقریبا ۵ ساعت طول کشید دوباره سوار مترو شدیم و رفتیم به طرف خیابان شانزه الیزه.توی مترو ۳ تا دختر هم با ما سوار شدن و اول به امیرپارسا گفتن بشین بعد دست صدرا رو گرفتن که میله رو بگیره بعد من احساس کردم در کیفم باز شد و با ترس کیف رو محکم به خودم چسبوندم یه دفعه نگاه کردم به یکی از دخترها که قیافه معصومی هم داشت و دیدم دستش رو از زیر کوله پشتی اش انگار کرده توی جیب بابا و وقتی اینو به بابا گفتم اونم تایید کرد و گفت آره دستش رو کرد توی جیبم ولی نتونست کیف رو دربیاره و اونها که انگار حدس زدن ما فهمیدیم فوری توی ایستگاه بعد پیاده شدن.
خلاصه این هم به خیر گذشت.
هفته قبل بابا تصمیم گرفت ما رو ببره پاریس.روز یکشنبه صبح زود حرکت کردیم.قرار شد از راه سوئیس بریم.صدرا صبح یه قرص ضد تهوع خورد و تقریبا ۳ ساعت خوابید. بعد از ظهر به یه جایی رسیدیم که یه آبشار خیلی قشنگی داشت.صدرا وقتی آبشار رو دید پرسید چرا رنگش سبزه و ما واقعا نمیدونستیم چرا آبش سبزه.یه چند تا عکس گرفتیم بعد امیرپارسا گفت بابا یه عکس تکی از من میگیری برای وبلاگم و از اون به بعد اختلاف بین صدرا و امیرپارسا شروع شد که کی اول عکس تکی بندازه صدرای نیم وجبی ما با قلدری امیرپارسا رو هل میداد که اول اون عکس تکی بندازه و میگفت اینو برای وبلاگم میخوام بعد که مابهش اعتراض کردیم از اون به بعد قرعه کشی میکرد که ببینه کی اول میشه برای همینم این شعر رو به سبک خودش میخوند که برامون جالب بود: ۱۰ -۲۰-۳۰-۴۰-۵۰-۶۰-۸۰-۷۰-۹۰-۱۰۰ اگه هم نوبتش میشد با خوشحالی موهاشو صاف میکرد و یه ژست قشنگ میگرفت.بعد بابا پیشنهاد کرد که سوار یه قایق بشیم و تا وسط رود که ۲ تا سنگ بزرگ از وسط اون دراومده بودن و در واقع نماد این شهر بودن بریم ولی صدرا همش میگفت نه من میترسم و تو رو خدا بریم خونه آقای محمدی که به هر حال ما دیر رسیدیم و ساعت حرکت اون قایقها تموم شده بود و دیگه رفتیم به طرف برن.
آقا و خانم محمدی مثل دفعه قبل خیلی مهربون منتظرمون بودن.بعد از خوردن یه شام خوشمزه صدرا گفت که خوابش میاد و رفت خوابید.فردا صبح رفتیم به طرف پاریس.وقتی از مرز سوییس رد شدیم و وارد فرانسه شدیم چند تا چیز برامون جالب بود یکیش این بود که ایست عوارضی اتوبان فرانسه شبیه عوارضی تهران قم بود دومیش آسفالت اتوبان بود که بسیار صاف و یکدست و به رنگ قرمز بود که خیلی برامون جالب بود البته این فقط قسمتی از اتوبان بود که عوارض زیادی هم براش گرفتن و سومی گاو و اسب و گوسفندهای روستاهای کنار جاده بود که خیلی با حیوانهای بقیه جاها فرق میکردن اینها به رنگ سفید بودن و انگار هیچ پشمی نداشتن و فقط یه پوست سفید روی بدنشون بود.
ظهر روز دوشنبه وارد پاریس شدیم بابا گفت هر کی اول برج ایفل رو دید بگه صدرا تصوری از برج ایفل نداشت من اول اونو دیدم و اعلام کردم و تقریبا تا نزدیکش رفتیم وصدرا تازه اونو دید و گفت اِ برج ایفَل! .بابا کلید آپارتمانی که قرار بود توی این مدت توی اون باشیم رو از دوستش گرفت و رفتیم اونجا فکر کنم همه ما از آپارتمانه ناراضی بودیم به جز صدرا.اون روز صدرا برای اولین بار از دستشویی ایرانی استفاده کرد چون قبل از این که از ایران بیاییم صدرا پمپرزی بود بعد فکر میکرد که همه مثل اون هستند برای همین هر کی میخواست بره دستشویی صدرا میگفت میخواهی بگم چه جوری باید ازش استفاده کنی.
بعد از ظهر رفتیم سمت خیابان شانزه الیزه البته اون بخشی که نزدیک میدان کنکورد بود. یه چیز خیلی قشنگ پاریس سنگفرش بودن خیلی از خیابونها بود ما برای صدرا از وین یه کالسکه عصایی گرفته بودیم که وقتی میاییم پاریس خسته نشه که خیلی فکر خوبی بود البته به دلیل همین سنگفرش بودنش یه کم سخت بود و صدرا هرچند وقت یه بار میگفت مامان شما خسته شدی بزار امیرپارسا منو راه ببره و امیرپارسا هم چون تند تند هلش میداد اون خیلی کیف میکرد.بعد از میدان کنکورد توی پارکی رفتیم که وقتی به آخرش رسیدیم تازه فهمیدیم که این پارک کاخ و موزه لوور بوده و ما نمیخواستیم امروز بیاییم اینجا.جلوی محوطه موزه لوور یه آقای سیاه پوست ماکت برج ایفل رو میفروخت و صدرا با تعجب بهشون نگاه میکرد! بعد روی پل الکساندر دوم رفتیم و صدرا به قول خودش چند تا عکس وبلاگی به همون سبک ده بیست سی خوندن گرفت و فقط میگفت زودتر بریم آپارتمان من میخوام با دادا بیبلید که یه بازی مورد علاقه صدراست بازی کنم.همش میگفت باید تریلیارد تا بازی کنی باهام برای همین امیرپارسا براش شرط گذاشته بود که هر چقدر کار خوب کنی منم همون قدر باهات بازی میکنم .
شب صدرا تازه فهمید که شبکه کارتون نت ورک رو میتونه اینجا هم ببینه و دیگه از اون روز روی مخ هممون بود و همش میگفت زودتر بریم آپارتمان من الان کارتون پوکوگان رو از دست میدم.![]()
اتاقمون ۲ تا تخت ۲ نفره داشت و امیرپارسا و صدرا پیش هم خوابیدن که اولش صدرا فقط مشغول قلقلک دادن امیرپارسا بود و همش میگفت امیرپارسا بدجور قلقلکیه و کلی ذوق میکرد که نمیزاره اون بخوابه.بعد هم که با تشرهای ما خوابیدن نصفه شب امیرپارسا صدرا رو با لگدهاش پرت کرده بود پایین تخت و صدرا کلی کلافه بود از دستش.
صبح بعد از خوردن صبحانه رفتیم به طرف کاخ ورسای که تقریبا خارج از شهر بود و شایدم مثل یه شهرک نزدیک پاریس بود به هر حال خیابون های بسیار قشنگی داشت با خونه هایی که نمای اونها یه دست از سنگ شبیه آجر بود که واقعا قشنگ و خاص بود.ورودی کاخ ورسای که رسیدیم کالسکه رو برداشتیم ولی سنگفرش کاخ یه جوری بود که انگار اسب داره راه میره و خیلی سخت بود برای همین صدرا قبول کرد که خودش راه بره بعد از یه صف طولانی تا بابا بلیط رو گرفت و از یه ایست بازرسی رد شدیم تازه فهمیدیم که نمیتونیم کالسکه رو ببریم و صدرای تنبل ما هنوز وارد کاخ نشده بودیم میگفت من خسته شدم.
داخل کاخ ورسای واقعا قشنگ بود البته به هر حال صدرا حق داشت چون نمیدونست اینها برای چیه و جذابیتی براش نداشت همش دوست داشت با گوشی که برامون اتاقهای کاخ رو توضیح میداد بازی کنه بعض وقتها هم میپرسید که این چی میگه و خلاصه بیشتر به انتهای مسیر فکر میکرد همش میگفت من فکر کنم ما گم شدیم و راه خروجی رو گم کردیم ولی من میگفتم باید صبر کنی تا برسیم به پله ها خروجی و اونم همش به فکر آخرش بود.وقتی اون آخر به فروشگاهش رسیدسم کلی ذوق کرد و دنبال خریدن یه چیز یادگاری از اونجا بود.وقتی از کاخ بیرون اومدیم صدرا گفت آخیش بالاخره تموم شد.ناهار رو بیرون خوریم و ازش قول گرفتیم که جاهای دیگه که رفتیم اینقدر غر نزنه.
بعد رفتیم کلیسای نتردام .محوطه جلوی کلیسا طبق معمول برای بچه ها خیلی جالب بود چون یه عالمه کبوتر که ترسی از آدمها نداشتن و خیلی بهشون نزدیک میشدن داشت که باعث شد صدرا کالسکه رو ول کنه و بدو بین اونها.داخل کلیسا رو هم دیدیم .خیلی جالبه که صدرا دیگه میدونه توی کلیساها باید آروم صحبت کنه و همین که وارد هر کلیسایی میشیم خودش صداشو میاره پایین.
بعد از اونجا پیاده رفتیم تا معبد پانتون پاریس که خیلی قشنگ بود و طبقه پایین اون مقبره ماری و پیر کوری و ویکتور هوگو و امیل زولا و ژان ژاک روسو و ماری آنتوانت و خیلی آدمهای دیگه بود توی محوطه داخلی معبد یه پاندول آویزون بود که در موردش توی اینترنت خونده بودم که: این پاندول عظیم حرکت زمین به دور محور خودش را اثبات میکند. از آنجا که زمین نسبت به پاندول جسم آزاد است حرکت زمین تاثیری بر پاندول ندارد و نتیجه اینکه پاندول هر ساعت یازده درجه راستای حرکتش میچرخد. خلاصه با کمک این ویژگی یک ساعت ساختهاند که به آونگ فوکو معروفند. آونگهای فوکو برای نمایش به سقفهای خیلی بلند وگویهای فلزی بزرگی نیاز دارند. اینگونه نمایش به ژان لئون فوکو در سال 1851 میلادی برمیگردد. او از یک گوی سنگین به جرم 28 کیلوگرم که بوسیلهی یک سیم بلند به طول 67 متر از گنبد پانتئون پاریس آویخته شده بود، استفاده کرد.امروزه آونگ فوکو با ارتفاع کمتری قابل ساخت می باشد .
بعد از معبد پانتئون از خیابونی رد شدیم که توی اون دانشگاه سوربون پاریس و دانشگاه پیر و ماری کوری و چند تا دانشگاه دیگه هم توش بودن.که خیلی برامون جالب بود بخصوص محوطه جلوی دانشگاه سوربون که یه بلواری بود که دو طرفش یه حوضی بود و فواره ها توی حوض بودن ولی وقتی ما رسیدیم خاموش بودن بعد وقتی که داشتیم عکس مینداختیم یه دفعه فواره ها شروع به کار کردن و با یه صدای قشنگی فضا رو عوض کردن.چون ماشین رو توی پارکینگ نتردام گذاشته بودیم باید یه مسیر سرازیری رو میرفتیم.از اون بالا برج ایفل مشخص بود صدرا یه دفعه با تعجب گفت اون ایفله ما گفتیم بله گفت چرا اینقدیه ما گفتیم چطور مگه یه کم فکر کرد و گفت آهان پس این جوری ایفل رو کوچیک میکنن و میفروشن!!!
بعد تصمیم گرفتیم بریم کنار برج ایفل.صدرا وقتی عظمت برج ایفل رو دید از تعجبش گفت بابا نگاه کن برج ایفل چقدر بزرگه. بابا ماشین رو یه جا پارک کرد و ما هم رفتیم توی یه صف خیلی طولانی.صدرا و امیرپارسا همش مشغول قلقلک دادن همدیگه و خندیدن بودن تا بالاخره نوبتمون شد و بلیط رو گرفتیم.البته شب شده بود و ما نمیدونستیم زمان خوبیه داریم میریم یا باید صبح میومدیم.خلاصه بعد از ۱ ساعت صف وایستادن سوار آسانسور شدیم و رفتیم بالا.راستش یه کم ترسناک بود و صدرا به آلمانی به من میگفت ترسو داری میترسی و منو سفت چسبیده بود که نترسم.بالای برج که رسیدیم از اون بالا شهر واقعا قشنگ و پر از نور بود داشتیم عکس میگرفتیم که صدرا گفت دستشویی داره اول فکر کردیم بالای برج ایفل چه کار کنیم که دیدیم یه دستشویی داره ولی پشتش نوشته بود که در حال تمیز شدنه و ما ۱۰ دقیقه صبر کردیم خبری نشد برای همین دوباره توی صف وایستادیم و با آسانسور رفتیم تا طبقه ۲ و از دستشویی اونجا استفاده کردیم.بعد که اومدیم پایین صدرا گفت ایفل خیلی خوب بود.
صدرا دوباره شب از دست امیرپارسا کلافه بود که اونو پرت کرده پایین برای همین اومد پیش من خوابید.
صبح بابا تصمیم گرفت که با مترو بریم تا موزه لوور.برای همین صدرا رو گذاشتیم توی کالسکه و راه افتادیم.وقتی داخل ورودی موزه لوور شدیم و صدرا شلوغی اونجا رو دید گفت مامان ما میخواهیم بریم اینجا من گفتم بله گفت وای مامان اینجا خیلی شلوغه تو رو خدا بریم خونه دوباره گم میشیم ها.بعد بابا یه اطلاعاتی رو گرفت و گوشی هم گرفتیم و راه افتادیم بعضی جاها باید صدرا پیاده میشد و کالسکه رو از پله ها بالا میبردیم و بعضی جاها آسانسور داشت صدرا هر چند ثانیه یه بار غر میزد که کی تموم میشه بریم خونه با زور چند تا عکس هم با ما انداخت تا اینکه در موزه یه اتفاق خیلی جالب افتاد.
هنوز ماه رمضان تموم نشه بود یه روز برای افطار رفتیم بیرون.توی رستوران نشسته بودیم من یه نگاه به صدرا کردم دیدم یه پشه روی گردنش نشسته و داره خونشو میخوره. آروم زدم به گردنش و پشه مرد و یه کم از خون صدرا ریخت بیرون که با دستمال پاکش کردم. صدرا تا نگاه کرد و دید دستمال خونی شد زد زیر گریه و تا آخر با دلهره غذاشو خورد و همش از اینکه پشه یا مگسی نیاد ناراحت یود.خلاصه از اون روز مکافاتی باهاش داشتیم که از همه حشراتی که پرواز میکردن میترسید و تا یه پشه و مگس یا حتی مگس سرکه میدید دهنشو باز میکرد و همینجوری جیغ میزد.تا اینکه چند روز پیش صدرا یه حشره ای دید که سبز رنگ بود و پرسید: که این چیه؟ بابا گفت : این پشه چمنیه و ترس هم نداره و نیش نمیزنه .صدرا اونو با دست گرفت که به من نشون بده و اون قدر اونو سفت گرفته بود که به رحمت خدا رفت ولی ما از ترس احساسات صدرا هیچی بهش نگفتیم خلاصه صدرا گفت این پشه چمنی دوست منه و اسمش رو هم گذاشت پشیا بعد برد همه خونه رو بهش نشون داد بعد با کاغذ یه خونه براش درست کرد که زیرش بخوابه بعد گفت چرا تکون نمیخوره ما گفتیم حتما خوابیده برای همین دیگه ساکت بود که اون راحت بخوابه شب هم پیشنهاد داد که پشیا رو بزاریم روی یه بالش و روش پتو بندازیم که بخوابه ولی ما گفتینم نه بزار همینجا بخوابه و بازم به خاطر احساساتش گفتیم اگه صبح بیدار شدی و دیدی پشیا نیست گریه نمیکنی چون صبح میره سر کار ولی صدرا گفت : پشیا هنوز کوچیکه و بابا نشده گفتیم باشه صبح میره مدرسه ولی اون قبول نکرد.صبح وقتی بیدار شد زودی اومد سراغ پشیا و دید که نیست گفت : ای بابا فکر کنم پشیا رفته کلاس زبان.تا شب صدرا منتظر بود که پشیا بیاد و من همش بهش میگفتم که شاید با دوستهاش رفته بیرون .شب که بابا اومد مشخص شد که بابا پشیا رو گذاشته توی یه شیشه و صدرا خیلی خوشحال شد حالا چند روزه که صدرا با پشیا دنیای قشنگی داره و هر شب بهش شب بخیر میگه و تازه دنبال یه دوست هم براش میگرده که اسمش هم پوشیاست...
مساله شوخیا روز به روز داره بدتر میشه از نظر صدرا هر چیزی میتونه ناراحت کننده باشه و به قول اون شوخی داشته باشه. مثلا چند روز پیش بابا هاپوی صدرا رو گذاشت روی پنکه که بچرخه صدرا اول میخندید بعد بابا از زبون هاپو گفت : وای سرم داره گیج میره یه دفعه صدا گفت : بابا این شوخی داره که سر هاپو بیچاره گیج بره و خلاصه کلی براش گریه کرد...
یا یه اسباب بازی کوچولو شکل یه مهره داشت که عکس یه آدم آهنی گرفته و عصبانی روش بود من اونو آوردم که به مهمونهامون نشون بده صدرا تا اونو دید زد زیر گریه و گفت: این شوخی داره گفتیم چرا گفت یه کاری کنید این بخنده و ناراحت نباشه....
پریشب بابا از من پرسید: که ما خاک شیر داریم یا نه؟ من یه بسته کوچیک داشتم اوردم.دیشب بابا برای افطار یه پارچ شربت خاک شیر درست کرد و اول یه لیوان برای صدرا و امیرپارسا ریخت.صدرا خیلی با تعجب به لیوان نگاه کرد و گفت این دیگه چیه گفتیم خاکشیر بعد اول یه ذره ازش خورد و گفت دستت درد نکنه از اینها برامون درست کردی بعد دیگه همش کارش شد که با یه قاشق اونو هم بزنه و با قاشق هم بخوره که امیرپارسا کلی حرص میخورد که الان لیوانش میریزه بعد از یه مدت بابا ازشون پرسید: بچه ها شربت خاک شیر رو دوست داشتین؟صدرا یه نگاهی به لیوان شربت کرد که خاک شیرش ته نشین شده بود و گفت بابا شیرش حوشمزه است اما خاکش بدمزه است...![]()
![]()
![]()